وبلاگ ماوبلاگ ما، تا این لحظه: 12 سال و 11 روز سن داره
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 27 روز سن داره
اهورااهورا، تا این لحظه: 6 سال و 8 ماه و 18 روز سن داره

خاطرات عاشقانه گل پسرام

حموم

1395/3/2 15:57
نویسنده : مامان سپید
197 بازدید
اشتراک گذاری

کار من خیلی زیاده و وقتی از سرکار میام در اوج خستگی تازه غذا درست کردن و تمیزی و بچه داری دیگه شبها حسابی هلاک میشمخستهشبهایی که من خسته ام و آقا اصلا خواب نداره آخرشب پسری رو میبرم خونه مامانی، البته بیشتر شبها این اتفاق میفتهخجالتخجالتخجالت امیرعلی خونه مامانی تشریف داره چون مامانم میگه بچه بدخواب میشه صبح زود بیدار بشه . 

اون شب هم امیرعلی خونه مامانی تشریف داشت و قرار بود اونجا بخوابه

دایی خیلی دیر برگشته بود و حسابی خسته بود، گفت ی دوش بگیرم و بخوابمخواب آلودخواب آلودخواب آلود

مامانی میگفت کلی اسباب بازی واسه امیرعلی آوردم و رفتم آشپزخونه مشغول ظرف شستن

گل پسر چون عاشق حموم رفتنه آروم و بی صدا میره سراغ دایی جونچشمکچشمکچشمک

دایی جون هم در حموم رو، رو هم گذاشته بود و مشغول شستشو بود که آقا امیرعلی بی صدا میره تو حموم

دایی جون میگفت ی لحظه احساس کردم یکی پاهامو گرفته با ترسترسو  پایین رو نگاه کردم دیدم ی چیز زرد  کوچولو  و خیس اون پایینه، خوب که نگاه کردم دیدم امیرعلی که لباس زرد پوشیده خیس آب کف حموم نشسته اینقد هول کرده بود توان هیچ کاری نداشت میگفت فقط مونده بودم چطور پا روی دست و پای کوچولوش نذاشته بودم ، فقط داد میزدم مامانکچلکچل مامانی هم بدود بدو رفته بود دیده بود بلللللللللللللللللللللللللللله آقا امیر چه دست گلی آب دادهچشمک

مامانی به زور امیرعلی از حموم آورده بود بیرون، میگفت حتی پوشکت هم خیس شده بود لباساتو عوض کرده بود که فقط جیغ میزدی که دوباره بری حموم بیچاره دایی زود آمده بود و بغلت کرده بود تا رضایت بدی و ساعت 2 شب بخوابی.

صبح که من شنیدم شوکه شده بودم ماشااله خیلی شیطون شدی،  دیگه از سرکار که برگشتم سریع خودم بردمت حموم. و اما صحبت هایی در مورد حموم بردنت:

اکثر بچه ها با جیغ و داد حموم میرن از زمانیکه به دنیا آمدی تا حالا خداروشکر هیچ مشکلی با حموم رفتن نداشتی و من از این موضوع خوشحالم فقط تو اولین حمومت من بیرون بودم و نگاهت کردم، اصلا طاقت نیاوردم و با مخالفت همه از بار دوم خودم با کمک مادر حموم بردمت وقتی دوماه شدی دیگه من و پسری تنهایی حموم میرفتیم چون تو ی مقاله خواندم که بچه وقتی به دنیا میاد بوی مادر رو میشناسه و وقتی در آغوش مادر باشه احساس امنیت داره و در محیط های ناآشنا مثل حموم نمیترسه دوست داشتم اون احساس امنیت رو تو آغوشم داشته باشی و خدا رو شکر موفق بودم  و برعکس استرس و ترسی که داشتم حموم بردنت خیلی راحت شد برام، چون به نظرم هیچ کی مثل مادر نمیتونه نورزادشو خوب بشوره، البته شستن که چه عرض کنم کلی بازی هم میکنیم از وقتی ی ذره بزرگ شدی من موهاتو میشورم بعد شما زحمت میکشی موهای منو میشوری من آب بریزم شما هم باید رو من آب بریزی خلاصه کلی بازی  مادر و فرزندی داریم، بعد از حموم مامانی زحمت خشک کردنتو میکشه، چون  حموم دوست داری سعی میکنم زود زود ببرمت، که همیشه تمیز باشیبوس  ولی فایده نداره روزی دوبار هم حموم بریم رضایت نمیدی و بازم میخوایغمگین و خودت میخوای با همه تشریف ببریخندونک

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)