وبلاگ ماوبلاگ ما، تا این لحظه: 12 سال و 12 روز سن داره
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 28 روز سن داره
اهورااهورا، تا این لحظه: 6 سال و 8 ماه و 19 روز سن داره

خاطرات عاشقانه گل پسرام

خرید جدید برای اهورا

اولین هدیه ای که برای اهورا تهیه شد مثل همیشه از طرف دایی سهیل عزیز بود که از تهران برامون سوغاتی آورد و من کلی خوشحال شدم اینم مقداری از وسایلی که خودم تهیه کردم ببخشید که عکس همرو نداشتم برات بذارم ...
10 بهمن 1398

برف بازی مادر و پسری

بارش اولین برف زمستانی خیلی زیبا بود و امیر برای برف بازی و بیرون رفتن بی طاقتی زیادی کرد و چون بابا خانه نبود مجبور شدم خودم امیر رو ببرم برف بازی که البته میدونم یک مقدار خطرناکه ولی سعی کردم خیلی مراقب باشم و نیفتم اینم ی عکس یادگاری از برف بازی امیر و آخرین روزهای بارداری من ...
5 بهمن 1398

هدیه مادر عزیزم

مادر عزیزم برای زایمان من زحمت کشید و یک تلویزیون برای اتاق بچه ها تهیه کرد و اینکه بعد از آماده سازی اتاق جدید تلویزیون نصب شد واقعا ممنونیم بهترین مامانی دنیا امیر خیلی خوشحال شد چون همیشه برای نگاه کردن تلویزیون با بابا سعید مشکل داشت بابا اخبار میخواست و آقا امیر کارتون ...
2 بهمن 1398

آماده سازی اتاق آقا پسرها

یک هفته قبل از تولد شروع به آماده سازی خونه کردیم برای ورود عضو جدید. اتاق رو تقریبا دو نفره کردیم و وسایل رو عوض کردیم و البته با نظر آقا امیر همه چی آبی شد (آبی شدن اتاق یکی از بزرگترین آرزوهای امیر بود) کابینت ها هم که سه ماه بود سفارش داده بودیم و چون درگیر مراسم و فاتحه بودیم دوماه بود که آماده شده بود و تو کارگاه بود و بالاخره اومدن و نصبش کردن. واقعا از سعید ممنونم که کلی زحمت کشید و همه چی رو برای تغییر روحیه من فراهم کرد ...
1 بهمن 1398

حال و روز بد این روزهای خودم

از حال بد خودم بگم تنها یک روز بعد از دست دادن پدر عزیزم حالم بسیار بد شد و دکتر احتمال زایمان زودرس بهم داد و استراحت مطلق حتی قدرت راه رفتن هم نداشتم سعید و سهیل به زور تا مطب دکتر میبردن و میاوردن و آمپول و سرم و استراحت مطلق اما دوایی به درد دل ماتم زده من نداشت و کار به بیمارستان کشید ناگفته نمونه از زحمات پسرعمم باید تشکر کنم که سنگ تمام گذاشت حال من به روزی رسید که دیگه خون بالا میاوردم و هیچ امیدی به زنده بودن خودم و فرزند کوچولوم نداشتم. اما حال مادرم از من بدتر شد و کار اونم به بیمارستان کشید ناگفته نمونه آنفولانزای بسیار شدیدی که گرفتیم ویروسی بود و همه مبتلا شده بودیم حال بد مامان باعث شد ی کم به خودم بیام و به خاطر اونا هم...
30 دی 1398

دی 98

برای روحیه دادن به امیر تصمیم گرفتم دوباره مهد رفتن رو بعد از بیست روز تعطیلی برقرار کنم که حداقل با مراسم جشن تو مهد کودک ی کم امیر از حال و روز این روزهای بد خونه جدا شه و روحیش عوض شه متاسفانه حال خوبی برای گرفتن عکس نداشتم ولی کلی مراسم قشنگ تو مهد داشتی و با دوستات بهت خوش گذشته بود ...
29 دی 1398