وبلاگ ماوبلاگ ما، تا این لحظه: 12 سال و 12 روز سن داره
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 28 روز سن داره
اهورااهورا، تا این لحظه: 6 سال و 8 ماه و 19 روز سن داره

خاطرات عاشقانه گل پسرام

مراسم سنت شدن اهورا

من معتقدم بچه باید بعد از چهل روزگی سنت بشه که ی مقدار بزرگ بشه و چون به پایان سال نزدیک شده بودیم با بیماری خطرناک کرونا همه چی سخت تر شد کلی من تلاش کردم و وقت گرفتم که به موقع در یک زمان خلوت و نزد یک دکتر متخصص این کار رو انجام بدیم. به وقت چهل روزگی قبل از مراسم سنت شدن ...
22 اسفند 1398

کرونا

متاسفانه یک بیماری بسیار بد اومده به اسم کرونا بیماری که از حد تصورمون خطرناک تر هست و هر روز اخبار که آمار فوتی ها رو اعلام میکنه ترس ما از این بیماری بیشتر میشه کشور و البته جهان در قرنطیه هستن مدارس و مهد ها که کلا تعطیل هستن و ادارت یا تعطیل هستن یا ساعت بسیار کمی مشغول به کار هستن مطابق همه مردم جهان ما هم در قرنطیه کامل هستیم مخصوصا به خاطر حضور اهورا چون خیلی کوچولو هست و من خیلی نگران هستم نکنه مریض بشه واقعا این شرایط زندگی خیلی سخته فقط بابا یا دایی سهیل اونم یک بار در ماه خرید ها رو انجام میدن بعد کلی مراسم شستشو و ضدعفونی داریم نگم که چقدر زندگی در این شرایط سخته امیدوارم این بیماری زودتر تموم بشه و به زندگی عادی برگردیم ...
10 اسفند 1398

شناسنامه اهورا جان

بابا سعید اومد خونه و با آوردن شناسنامه آقا اهورا سوپرایزمون کرد البته مامانی و بابا که اهورا رو بیرون برده بودن داده بودن یک آقای روحانی که سید هم بود برای اهورا اذان گفته بود و اسمش رو گذاشته بود چون زحمت این کار رو پدر عزیزم برای امیر کشیده بود من خیلی دلتنگ بودم که ای کاش بود و برای اهورا هم اذان میخواند ولی میدونم همیشه مراقب ما هست و برامون دعا میکنه اسمت مبارک پسرم ...
15 بهمن 1398

پایان انتظار عاشقانه

پروردگارم تو را سپاس كه زلال مهربانيت را در سرچشمه وجود من جاري ساختي و مرا زن نام نهادي. تورا سپاس كه مرا لبريز از لطافت و مهر كردي و مرا لباس مرد عنوان كردي. تورا سپاس كه بر مرواريد وجودم پوششي از حيا و عفاف كشيدي و مرا همسر قرار دادي. تو را سپاس كه گلهاي باغ بشريت را به من سپردي و مرا مادر خطاب كردي. مبارك باد بر تو چنين خلقتي و گوارا باد بر من وجود چنين خالقي 9 ماه انتظار عاشقانه من به پایان رسید و چهارمین عضو خانواده چهار نفره ما در دوازدهم بهمن ماه سال 1398  به دنیا آمد. پسرم به این دنیا خوش اومدی. ...
12 بهمن 1398

روز زایمان

همیشه امیر میگفت کی دیگه داداشم میاد میگفتم هر وقت برف بیاد داداشت دنیا میاد ساعت 6 صبح بود که برای خوردن صبحانه از رختخواب بلند شدم و با دیدن این منتظره از پشت پنجره واقعا غافلگیر شدم برف همه جا رو سفید پوش کرده بود این عکس هم بعد از بیدار شدن آقا امیر گرفتیم طبق گفته دکتر ساعت 12 بیمارستان رفتیم ولی به خاطر برف سنگین، پرواز دکتر دیرتر انجام شد و با تاخیر چهار ساعته دکتر آمد و حسابی همه منتظر بودیم و بیشتر از همه امیر که دیگه دل تو دل نداشت برای دیدن داداشی ساعت پنج و پانزده دقیقه بعدازظهر پسر قشنگم به دنیا آمد و صدای جیغ و فریادش همه افراد تو اتاق عمل رو غافلگیر کرد پرستار سر پسرم رو کنار صورتم گذاشت گفت بچه...
12 بهمن 1398

تصادف قبل از زایمان

روز دهم بهمن آخرین روز کاری مامان سپید بود و با محیط کاری تا چند ماه دیگه خداحافظی کردم  روز یازدهم برای پذیرش بیمارستان رفتیم و همه کارا رو انجام دادیم ولی تا ظهر طول کشید بعد به پیشنهاد من سر مزار پدرم و مادرشوهر و پدرشوهرم رفتیم دوست داشتم زنده بودن و فردا باهام بیمارستان میامدن اما میدونم روحشون میاد و مراقب ما هستن بعد از ی دنیا دلتنگی در راه رفتن به خونه بودیم که متاسفانه تصادف کردیم تصادفی بسیار خطرناک، که البته خدا بهمون رحم کرد و راننده موتور کشته نشد دیگه با توجه به شرایط من و خطری که برای پاره شدن کیسه آب بهم کرده بودن با اون تصادف و تکان بسیار بدی که خوردم میتونم بگم تقریبا تو کما بودم ولی بازم خدا رو شکر که اتاق بد...
11 بهمن 1398