وبلاگ ماوبلاگ ما، تا این لحظه: 12 سال و 13 روز سن داره
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 29 روز سن داره
اهورااهورا، تا این لحظه: 6 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره

خاطرات عاشقانه گل پسرام

آذر 97

در روز 97/09/09 جشن عروسی مهسا جون رو داشتیم که اوایل ماه شدیدا مشغول خرید لباس بودیم و مثل همیشه پسرم خوشتیپ ترین و خوشگل ترین بچه مجلس بود البته ببخش مامان که ازت عکس نگرفتم چون خیلی دیر با مامانی اومدی و از وقتی رسیدی با بچه ها مشغول بازی شدی و اصلا اجازه ندادی ازت عکس بگیرم اینم آخر شب عمو میثم ازت گرفت ی تفریح سه نفره تو پارک کوهستان در یک شب سرد پاییزی از شیطنت های پسری از تصمیم های مهم دیگه زدگیمون این بود که به اصرار بابا و علاقه بسیار شدید خودت تصمیم گرفتیم باشگاه بری که طبق معمول زحمت این کار با مامانی هست و چون خودت بهش گفته بودی با هم رفته بودین باشگاه و مامانی زحمت ثبت نام کردنت رو کشی...
30 آذر 1397

آبان 97

علاقه پدر و پسر به حیوانات خیلی زیاده و من اصلا از این موضوع خوشم نمیاد شب شام غریبان همه شمع روشن میکردن و به الناز گفتی منم میخوام روشن کنم الناز هم ی شمع داد بهت و کمکت کرد تا روشن کنی بعد گفت حالا آرزو کن چشماتو بستی و سرتو به آسمون بلند کردی و بعد از چند لحظه چشماتو باز کردی و گفتی آرزو کردم، این صحنه برای همه خیلی جالب بود و من گفتم چه آرزویی کردی پسرم گفتی آرزم کردم ی سگ بخریم واقعا نمیشه حال اون لحظه رو توصیف کنم. رفته بودی تو تراس از نزدیک مرغ عشق ها رو نگاه کنی که یادت رفت وقتی اومدی در قفس رو ببندی و مرغ عشق ها پرواز کرده بودن و با بابا رفتین مرغ بلدرچین خریدین واقعا من ازشون متنفر بودم بسیار کثیف بدبو و زشت بودن و بعد از مخ...
30 آبان 1397

خرید زمستانی

بعد از مدتها تنبلی مامان سپید و نذاشتن عکس لباس های پسری امروز ی خرید کلی کردیم و من از همشون عکس گرفتم و برات میذارم از وقتی بزرگ شدی در خرید ی مقدار مشکل داریم و همه چی رو با سلیقه خودت انتخاب میکنی نتیجه این موضوع به نفع شما شده و دو تا کاپشن خریدیم بالایی سلیقه من و پایینی سلیقه پسری اینم چند دست لباس تو خونه ای و خوشگل ...
10 آبان 1397

اولین آزمایش

بسیار به بستنی علاقه داری و همه اینو میدونن و هر وقت بیان خونه برای شما بستنی میارن و بعضی از روزها چهارتا بستنی میخوری یا اینکه صبح که بیدار میشی میگی من بستنی میخوام خواب بستنی دیدم و من میگم باشه امروز میرم از جمشیدی (سوپر مارکت سرکوچه) برات میخرم و میگی نه مامان سپید خواب دیدم بستنی پالیز بود و کمتر از بستنی پالیز رضایت نمیدی. ی کم این موضوع من رو نگران کرد و بعد از مشورت با دکتر تصمیم گرفتم برات ی آزمایش کلی بدیم ، روز یکشنبه 97/07/21 رفتیم آزمایشگاه و چون خیلی دلنگران بودم مامان عزیزم هم زحمت کشید و با ما آمد و خوشبختانه اصلا گریه نکردی و ناراحت نشدی، خیلی راحت  آزمایش خون دادی و به بچه های دیگه هم روحیه میدادی و آزمایش ادرار ...
30 مهر 1397

مهر 97

ماه مهر و نیکی ماه مدرسه و درس و کتاب شروع شد ابتدای این ماه دندان درد بسیار شدیدی گرفتم شدت درد در حدی بود که واقعا توان تحملش رو نداشتم و تا حالا اینطور دردی رو تجربه نکرده بودم البته بگم از بی احتیاطی دکتر شروع شد چون دندانمو که عفونت کرده بود بدون سِر شدن عصب کشی کرد و واقعا دردی بسیار شدید رو کشیدم وقتی بی تابی منو میدیدی میگفتی مامان اگه قصه شنگول منگول بگم حالت خوب میشه و دوباره میخندی، قربونت برم در سخت ترین شرایط عشق به تو تحمل هر چی رو برام راحت میکنه مرسی که هستی اون شب به یاد بچگی ها رو پام خوابیدی واقعا لحظه لحظه مادر بودنم رو دوست دارم و بهت افتخار میکنم مهربان ترین پسر دنیا بازی های کودکانه دنیای خاصی داره و با تمام وج...
30 مهر 1397

شهریور 97

این پست طولانیه چون کلی اتفاق های خوب افتاد و کلی تفریح و گردش رفتیم که من همرو برات ثبت میکنم. اولین تفریح رو با خانواده خاله فرح رفتیم یک جای بسیار دیدنی و زیبا بود روستای هجیج جاذبه ای شگفت انگیز در دل کو ه های استان کرمانشاه قایق سواریش لذت خیلی خاصی داشت مسیر این قایق به سمت ی آبشار بسیار زیبا بود از قایق پیاده شدیم و رفتیم کنار آبشار که امیر هم آمد واقعا زیبا بود ولی به نظم ی کم خطر داشت که با اصرار و البته احتیاط امیر بودن در زیر آبشار رو تجربه کرد و بابا و دایی وحید و عمو جلال حسابی ازت نگهداری کردن خودت ببین کجا رفتی و میزان خوشحالی و هیجانت اینم نمایی زیبا از این مکان اون پایین هم ...
31 شهريور 1397

مرداد 97

چون پسر خوبی بودی بابا رفتی خرید و به انتخاب خودت بابا سعید واست هدیه گرفت که خیلی دوستش داری حس مسئولیتت خیلی بالاست و در همه کارا کمک میکنی پارک رفتن پسرم، وقتی خواهان پارک رفتن هستی ودوست ندارم حوصلت سر بره اینم ی شب خیلی خاص تو باغ خاله فرح که همگی مهمون خاله فرح بودیم و حسابی به همه خوش گذشت، ی باغ خیلی زیبا با هوای عالی. بازی کردنات ویژه شده ببین فقط خودت ببین چی کار کردی تا ما بترسیم اولین سینما خانوادگی ما با خانواده عمه شهلا و عمو میثم که همگی مهمان ما بودن و اولین سینما زندگی مشترک عمه و عمو مرتضی - من و بابا و عمو میثم و زن عمو بود نتیجه میگیریم بین تفریح ها وقت بیشتری برای سین...
31 مرداد 1397