وبلاگ ماوبلاگ ما، تا این لحظه: 12 سال و 13 روز سن داره
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 29 روز سن داره
اهورااهورا، تا این لحظه: 6 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره

خاطرات عاشقانه گل پسرام

یک روز کاری من با پسرم

این میز من تو شرکت هست به نظر شما پشت این میز چه خبره امروز اگه دقت کنید ی سر کوچولو وجود داره بله درست حدس زدین امیرعلی همکار جدید من بریم سراغ کار شرایط سخت کاری اینطور میشه هدیه رئیس شرکت به پسرم کارمند نمونه بودن اینجوریه دیگه و پایان ساعت کاری تو راه برگشت به خونه، پول درآوردن سخته دیگه خسته شدم خوابم برد. روز پنج شنبه که مامانی خیلی مریض بود و سعید ی ماموریت کاری مهم داشت پسرم از ساعت ده صبح همکار من شد و ی روز خاطره انگیز برام رقم خورد سعی کردم خیلی بهت خوش بگذره و همه همکارا لطف دارن و ازت حسابی پذیرایی شد به همه سلام کردی و واقعا نمونه بودی و اگه کس...
11 مرداد 1397

تیر 97

اولین روز از این ماه که مصادف با روز جمعه بود بیرون رفتیم و چند ساعتی تو پارک بازی کردی ارزش گرفته تا دوچرخه سواری و فوتبال با بابا سعید بعدش به صرف شام و البته مهمون مامانی رفتیم ی رستوران خیلی شیک و قشنگ که حسابی به هممون خوش گذشت. ناگفته نمونه طی ی عملیات عینکتو نابود کردی، با وجود اینکه جنس خوبی داشت ولی نمیدونم چی کارش کردی که از سه قسمت شکست و اصلا قابل درست کردن نبود و مجبور شدیم ی عینک جدید برات بگیریم که عینک جدیدت تو این عکس هست و به نظرم این بهتره و سایزش هم اندازه هست، البته خودت حسابی پشیمان شدی و عذرخواهی کردی و قول دادی اینو نشکنی با سلیقه خودت انتخاب کردیم که دوستش داشته باشی و خراب کاری نکنی. برای اول...
31 تير 1397

خرداد 97

سی هفت ماهگی و اولین ماه تجربه ورود به چهارمین سال زندگی گل پسرم از اتفاق های این ماه گفتار شیرین و دلچسبته که حسابی کامل شده و البته فراتر از تصور ی حرفایی میزنی که ساعت ها همرو مات و مبهوت میکنی و قدرت تخیلت حسابی قوی شده و خیال پردازی میکنی و مثلا موقع خواب دیگه شما قصه میگی و بعضی وقت ها قصه زندگیمون رو طبق تصورات خودت میسازی و بیان میکنی که خیلی جالبه لباسات رو خودت انتخاب میکنی و وقتی میخوایم بریم مهمونی هر چی دلت میخواد میپوشی و خواهش منم فایده نداره و بهم میگی امیر اینو دوست داره، مامان جان این خوشگله علاقت به بابا و مخصوصا من خیلی زیاد شده هر جا که بابا بره باهاش میری حتی ی خرید کوچولو از سرکوچه، حسابی همراهش شدی و بابا واس...
31 خرداد 1397

تولد سه سالگی

تولد ثمره عشمون شده، سه سالگیت مبارک پسرم  عموما من و بابا کاراها رو دقیقه 90 انجام میدیم و جالبه برام همیشه خیلی قشنگ و به موقع کارامون هم انجام میشه، به مناسبت تولدت ی مهمانی گرفتیم و جالبه بدونی روز تولدت امسال مصادف شد با شب جمعه که مهمونی رو لذت بخش تر کرد، و افراد درجه یک رو دعوت کردیم من مسئول درست کردن دسر و ژله بودم و غذا ها رو از رستوران سفارش دادیم چون چندین مدل غذا سرو کردیم و بابا اصرار داشت به من فشار میاد و نباید این همه زحمت بکشم (ممنونم همسری که به فکر منی) در کنار کاراها دیزاین تولدت هم با بابایی انجام دادیم، کلی در مورد تم تولدت فکر کردم و برنامه های زیادی داشتم که شما همه رو به هم زدی و روزی که واسه خرید وسیله ها ...
7 خرداد 1397

اردیبهشت 97

تا سی و شش ماهگی و پایان سه سالگی در ابتدا جا داره عذارخواهی کنم چون مدتیه که نبودم و شدیدا درگیر بودم و البته مقداری هم تنبلی کردم که دو ماه از نوشتن خاطرات کوتاهی کردم، الان اواخر خرداد هست که میخوام خاطرات این دو ماه رو بنویسم البته سعی میکنم به ترتیب برات پست بزارم و تا جایی که ذهنم یاری میکنه خاطرات قشنگتو ثبت کنم از اردیبهشت ماه بگم: پسر عزیزم اردیبهشت یکی از زیباترین ماه های سال هست که واقعا علاقه خاصی به این ماه دارم تا اسم اردیبهشت رو میشنوم یاد خاطرات و اتفاق های زیبای زندگیم میفتم ماه وصال من و بابا ماهی که جشن عقد و عروسیمون در اون شکل گرفت و هزار خاطره قشنگ از لحظه به لحظه این ماه دارم. تو این ماه کلی مراسم تفریح داشتیم که...
31 ارديبهشت 1397

فروردین 97

تا سی و پنج ماهگی بعد از سفر من دو روز بازرس داشتم که از ساعت شش صبح آمدم سرکار تا حدود هشت شب که واقعا سخت بود ولی وقتی نامه تقدیر و تشکر با ی هدیه بهم دادن بابت زحمت های یکساله واقعا خستگی از بدنم بیرون آمد بگذریم پسرم بعد از این دو روز کاری من تو شرکت دید و بازدید ها شروع شد و سریع همه جا رفتیم و همه خونمون اومدن البته چون زمان کم بود چند تا از مهمانی ها به بعد از عید موکول شد و بعضی جاها نرفتیم چون واقعا دیگه وقت نشد ولی از بهترین مهمونی ها زمانی بود که عمو میثم و زن عمو مریم آمدن و عیدی که از پاساژ الماس شرق مشهد تهیه کرده بودیم بهشون دادیم و حسابی خوشحال شدن و اون خوشحالی و لبخند رضایت تا ابد در ذهن من خواهد ماند و خوشحالم که تونستی...
31 فروردين 1397

نوروز 97 در سفر

طبق برنامه قبلی روز 29 اسفند ساعت 6 صبح حرکت کردیم و مقصد شمال بود جاده خلوت بود و خیلی راحت بودیم واسه نماز دنبال مسجد بودیم که طبق آدرسی که بهمون دادن رفتیم امام زاده هم نماز خواندیم و ی زیارتی هم کردیم که خیلی صفا داشت و حدودا نیم ساعت قبل از سال تحویل رسیدیم و زمان سال تحویل تو ویلا بودیم و من ی هفت سین مسافرتی چیده بودم و لحظه سال تحویل کلی دعا کردیم و خوشحال بودیم و حسابی به همدیگه عیدی دادیم و گرفتیم. چون خیلی خسته بودیم شام خوردیم و رفتن به ساحل رو به فردا موکول کردیم و صبح زود بیدار شدیم و رفتیم ساحل، واقعا هوا فراتر از انتظارمون خوب و عالی بود هوای بسیار گرم که اصلا انتظارشو نداشتیم و دریا آرام و ز...
9 فروردين 1397