وبلاگ ماوبلاگ ما، تا این لحظه: 12 سال و 11 روز سن داره
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 27 روز سن داره
اهورااهورا، تا این لحظه: 6 سال و 8 ماه و 18 روز سن داره

خاطرات عاشقانه گل پسرام

زمستان 97

1398/7/2 8:09
نویسنده : مامان سپید
133 بازدید
اشتراک گذاری

از خاطرات زمستان که بخوام بنویسم اولین چیزی که یادم میاد شب یلدا هست شبی به یاد موندنی و البته پر از خوراکی🤭 واسه سوپرایز این شب من واسه شما ی لباس خوشگل خریدم که وقتی پوشیدیم خودت خیلی خوشت اومد و میگفتی امیر هندونه شده، رفتیم خونه مامنی البته خاله شهلا هم دعوت بود و کلی با شادی جون و داداش حسین بازی کردی و حسابی به هممون خوش گذشت.

از مهمونی های مهم دیگه که داشتسم مراسم پاگشا از عروس داماد جدید بود البته ناگفته نمونه کلی مهمونی رفتیم و حسابی به همه مخصوصا بچه ها خوش گذشت و حالا نوبت ما شده بود که مهمونی بدیم و حسابی تدارک دیدیم و کلی غذای خوشمزه و سالاد و دسر درست کردم که مهسا جون واقعا غافلگیر شده بود سوپرایز ویژه عروس داماد هم ژله عکس دار خودشون و هدیه ما بود که فقط عکس این دو تا دارم و برات میذارم

بعدش مناسبت ولنتاین رو داشتیم که هر سال بیرون میرفتیم و من و بابا به همدیگه هدیه میدادیم ولی امسال این مناسبت با ماموریت من تداخل داشت واقعا بابا سعید و دایی جون سهیل من رو غافلگیر کردن و هدیه ولنتاین من رو زودتر دادن که خیلی خوشحال شدم و منم از تهران برای بابا و دایی و یکی یدونه خودم حسابی هدیه آوردم که متاسفانه عکس اونا رو ندارم.

هدیه بابا:

هدیه دایی جون:

و اما ماموریت مامان سپید:

از اتفاق های جذاب دیگه برای شما پسرم برف بازی بود که خیلی منتظر بارش برف بودی و هر روز که بیدار میشدی میگفتی چرا برف نیومده من برف بازی میخوام خوشبختانه ی روز که خوشبختانه جمعه هم بود من بیدار شدم و دیدم کلی برف اومده تا گفتم بیدار شین برف اومده شما پسر خوشگلم از رختخواب دراومدی و دیگه قیامت کردی واسه برف بازی حتی فرصت خوردن صبحانه بهمون ندادی و سه تایی رفتیم برف بازی، بعد دایی جون زنگ زد که بیدارت کنه و بگه برف اومده و بیخر از اینکه ما نیم ساعت بود تو برفا بودیم دایی هم بهمون ملحق شد و کم کم دوستای دایی هم اومدن و دقیقا تا ساعت 2 بعدازظهر برف بازی کردین دیگه کل برف ها آب شده بود که رضایت دادی و اومدیم خونه، اینقد من مراقب شما و لباسات بودم که سرما نخوری از خودم غافل بودم که ی سرما خوردگی حسابی واسه من از این برف بازی جا موند ولی خوشبختانه تو و بابا مریض نشدین. اینم چند تا از عکس های برف بازی:

در کنار تمام خاطرات شیرین و قشنگ متاسفانه اواخر اسفند ماه خبر درگذشت عمه بابا رو داشتیم که هممون خیلی ناراحت شدیم، از خدا طلب آمرزش براش دارم و همیشه یادش درقلبمون جاوندانه خواهد ماند.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)