خرداد 98
این ماه که ماه تولد گل پسرم هست که من ذوق خاصی واسش دارم ابتدای ماه که مامانی به مشهد سفر کرد و دقیقا روز تولدت با شب های قدر همراه بود دیگه تصمیم گرفتیم به احترام این شب ها تولدتت رو ی کم عقب بندازیم که هم مامانی برگرده هم اینکه شب های قدر تموم شه اولین مطلب میخوام از دردسر نبود مامانی برات بنویسم که خیلی بهمون سخت گذشت چون اصلا حاضر نبودی هیچ جا بری یک روز رو بابا مرخصی گرفت و روز بعدش من با خودم بردمت شرکت، دو روز باقی هم خوشبختانه به روز جمعه و تعطیلی رسمی شب احیا موکول شد ولی خدایی تو شرکت برای هر دومون خیلی سخت بود و هرچی عمه شهلا بهت زنگ زد حاضر نشدی اونجا بری چون خیلی بی حوصله شدی دیگه من از پانیذ و پارمیس خواستم بیان پیشت که تنها نباشی و ی کم محیط شرکت برات راحت تر شد و رفتی داخل محوطه و بعدازظهر حسابی بهت خوش گذشت.



مثلا خوابیدی (خدایی آخر شیطنت هستی)



برگشت به منزل و خستگی فراوان بعد از یک روز کاری طولانی

سفر به روستا
البته مهمان مهسا جون و عمو کاوه بودیم و واقعا به هممون خوش گذشت



مامانی برگشت با کلی سوغاتی

اینم خوشحال پسرم واسه قطار که خودش سفارش داده بود(واقعا قشنگ بود وقی حرکت میکرد دود از دود کش قطار بیرون میاد)

کاردستی درست کردن یاد گرفتی البته با کمک مامانی و وقتی من از شرکت برگشتم حسابی غافلگیرم کردی و بهم هدیه دادی

آموزش الفبای فارسی از طرف بهترین آموزگار دنیا مادر گلم به پسرم





خرداد 98
