وبلاگ ماوبلاگ ما، تا این لحظه: 12 سال و 13 روز سن داره
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 29 روز سن داره
اهورااهورا، تا این لحظه: 6 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره

خاطرات عاشقانه گل پسرام

عکس های اسفند ماه 95

تا بیست و دو ماهگی ماه اسفند آخرین ماه سال ماهی که پر از فعالیته واسه من، کارای تمیزی خونه و خرید کردن لباسای جدید واسه گل پسرم و کارای شرکت حتی بهش فکر میکنم خسته میشم امسال قراره واسه اولین بار واسمون بازرس دولتی بیاد که مستقم حسابای منو چک میکنه با وجود اینکه از کل کارا مطمنم ولی بازم ی کوچولو استرس دارم کلی گزارش هم باید تحویل بدم، واسه همه کارا برنامه ریزی کردم که همرو درست و به موقع انجام بدم امیدوارم همه چی درست انجام بشه اما از فعالیت های گل پسر تو اسفند ماه: چون پارک و بازی با بچه ها رو خیلی دوست داری اگه هوا خوب باشه چند روز ی بار مراسم پارک رو داریم پارک رفتن با دایی جون و مامانی وقتی من و بابا سرکار بودیم. ...
26 اسفند 1395

عکس های بهمن ماه 95

تا بیست و یک ماهگی هوا خیلی سرد شده و ی برف حسابی اومد اول رفتیم پارک در خونمون و کلی بازی کردیم بیشتر همسایه ها هم اومده بودن امیرعلی و رایان امیرعلی و علیرضا (البته علیرضا رفت برف بازی و تو عکس نیفتاد) بعد رفتیم پارک کوهستان برف بازی و کلی عکس یادگاری انداختیم از اتفاقات این ماه عمل اوژانسی چشم مامان عزیزم بود که همگی واقعا شوکه شدیم و قرار شد تا دو هفته امیرعلی رو مهد بزاریم که مامانی قبول نکرد و گفت هوا خیلی سرده بچه مریض میشه و ممکنه تو مهد راحت نباشه، خدا رو شکر عمل با موفقیت انجام شد و رفتیم سراغ مرخصی که من و بابا نوبتی میگرفتیم و بعد نوبت دایی و خاله ها شد و خدا رو شکر این دو هفته از ماما...
30 بهمن 1395

عکس های دی ماه 95

تا بیست ماهگی اولین هفته که تولد پدرجون بود و تولد داشتیم مامانی هم غذای خوشمزه درست کرده بود و همگی رو شام دعوت کرده بود خیلی خوش گذشت و تقریبا ده بار شمع تولد پدر جون رو روشن کردیم و امیرعلی فوتش کرد و واسه خودش دست میزد ار اتفاقات این ماه جستجوی شدید ما واسه خونه هست چون باید ی خونه خوب و مناسب پیدا کنیم دیگه هر روز که از سرکار برمیگردیم میام دنبال پسری و سه تایی میریم بنگاه تو بنگاه نشسته بودیم و شما بغل بابایی بودی که یکدفعه چهارتا پیرمرد که هیکل درشتی هم داشتن وارد بنگاه شدن نمیدونم ازشون ترسیدی یا خجالت کشیدی یکدفعه کلاهتو تا پایین آوردی کلاه سرت هم مرد عنکبوتی بود شده بودی مرد عنکبوتی واقعی نه گریه کردی نه بیقراری همون ...
30 دی 1395

عکس های آذرماه 95

تا نوزده ماهگی پسری بعد از حموم ی خواب راحت وقتی ی کارتن مای بیبی میخری قربونت برم در کمتر از یک دقیقه کل پوشک ها رو خالی کردی و خودت رفتی تو کارتن  در کمتر از 5 دقیقه هم کارتن رو پاره کردی البته با همکاری با دایی حسین 14 آذر هم تولد دایی جون سهیل بود و همه خونه پدر جون و مامانی بودیم و تولد گرفتیم و کلی خوش گذشت و پسری کلی خوشحالی کرد و دست زد و رقصید که فیلمشو واست گرفتم بزرگ شدی ببنی و بدونی چقد جیگر بودی تقریبا صد بار کادوها به دایی دادی و ما دست زدیم مامانی میگفت آخر شب که همه خوابیدن یکدفعه صدای داد دایی اومده وقتی رفتن تو اتاق دایی دیدن پیرهنی که مامانی واسه دایی خریده بود با...
30 آذر 1395

از عشق تا وصال

26 آذر عروسی دوست و همکار عزیزم مهنا جون بود و عروسی دعوت داشتیم اما این عروسی با همه مجلس ها متفاوت بود چون عروس داماد این مجلس بعد از دوازده سال به هم رسیدن واقعا این عشق ستودنی هست که تونستن این مدت با تمام سختی، مشکلات و مخالفت ها پایداری کنن و به وصال برسن به افتخارشون ی مطلب اختصاصی گذاشتم و واقعا از صمیم قلبم خوشحالم و براتون آرزوی خوشبختی دارم لباس مجلسی که مامانی زحمت کشیده بود آوردم و واست پوشیدم ماشاالله مثل همیشه خوشگل و خوشتیب بودی وقتی وارد مجلس شدیم خواب بودی و هرکاری کردم بیدار نشدی ترسیدم یکدفعه صدای آهنگ رو بشنوی بترسی ولی خداروشکر مثل همیشه از ترس و غریبی کردن خبری نیود بیدار شدی و در تعجب بودی که کجاییم که دایی ر...
26 آذر 1395

خریدهای زمستانی

مامانی عزیز و مهربون زحمت کشیده و این لباسای قشنگ رو واسه پسری هدیه آورده این لباس هم از تهران واست سفارش داده بود واقعا احسنت به مامانی که دقیق اندازت بود این شال و کلاه هم هدیه دایی جون هست اینم خریدهای من و بابا سعید ...
10 آذر 1395

آخرین سختی ها

سوم آذر ماه مصادف بود با روز چهارشنبه که نوبت واکسن 18 ماهگی پسرم بود  من از یک هفته قبل ی کم استرس داشتم چون همسایمون میگفت این مرحله خیلی سخته اول صبح صبحانه خوردی و قوی و محکم  مثل همیشه رفتی سرغ واکسن بابا سعید ماموریت بود و منم سرکار بودم، پدر جون و مامانی زحمت کشیدن و شما رو بردن درمانگاه مامان میگفت مسئول درمانگاه عوض شده و اصلا از مسئول جدید خوشت نیومده، عین ی مرد واکسن زدی و اومدین خونه، منم که خیلی استرس داشتم زودتر مرخصی گرفتم و آمدم پیشت خدا رو هزار مرتبه شکر اصلا ناراحت نبودی و تب نداشتی به زبان خودت واسم تعریف میکردی میگفتی پا بوف برای اطمینان خونه مامانی موندیم و شب خیلی راحت خوابیدی صبح که بیدار شدیم...
5 آذر 1395