وبلاگ ماوبلاگ ما، تا این لحظه: 12 سال و 16 روز سن داره
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 11 سال و 5 ماه و 2 روز سن داره
اهورااهورا، تا این لحظه: 6 سال و 8 ماه و 23 روز سن داره

خاطرات عاشقانه گل پسرام

اولین آزمایش

بسیار به بستنی علاقه داری و همه اینو میدونن و هر وقت بیان خونه برای شما بستنی میارن و بعضی از روزها چهارتا بستنی میخوری یا اینکه صبح که بیدار میشی میگی من بستنی میخوام خواب بستنی دیدم و من میگم باشه امروز میرم از جمشیدی (سوپر مارکت سرکوچه) برات میخرم و میگی نه مامان سپید خواب دیدم بستنی پالیز بود و کمتر از بستنی پالیز رضایت نمیدی. ی کم این موضوع من رو نگران کرد و بعد از مشورت با دکتر تصمیم گرفتم برات ی آزمایش کلی بدیم ، روز یکشنبه 97/07/21 رفتیم آزمایشگاه و چون خیلی دلنگران بودم مامان عزیزم هم زحمت کشید و با ما آمد و خوشبختانه اصلا گریه نکردی و ناراحت نشدی، خیلی راحت  آزمایش خون دادی و به بچه های دیگه هم روحیه میدادی و آزمایش ادرار ...
30 مهر 1397

مهر 97

ماه مهر و نیکی ماه مدرسه و درس و کتاب شروع شد ابتدای این ماه دندان درد بسیار شدیدی گرفتم شدت درد در حدی بود که واقعا توان تحملش رو نداشتم و تا حالا اینطور دردی رو تجربه نکرده بودم البته بگم از بی احتیاطی دکتر شروع شد چون دندانمو که عفونت کرده بود بدون سِر شدن عصب کشی کرد و واقعا دردی بسیار شدید رو کشیدم وقتی بی تابی منو میدیدی میگفتی مامان اگه قصه شنگول منگول بگم حالت خوب میشه و دوباره میخندی، قربونت برم در سخت ترین شرایط عشق به تو تحمل هر چی رو برام راحت میکنه مرسی که هستی اون شب به یاد بچگی ها رو پام خوابیدی واقعا لحظه لحظه مادر بودنم رو دوست دارم و بهت افتخار میکنم مهربان ترین پسر دنیا بازی های کودکانه دنیای خاصی داره و با تمام وج...
30 مهر 1397

شهریور 97

این پست طولانیه چون کلی اتفاق های خوب افتاد و کلی تفریح و گردش رفتیم که من همرو برات ثبت میکنم. اولین تفریح رو با خانواده خاله فرح رفتیم یک جای بسیار دیدنی و زیبا بود روستای هجیج جاذبه ای شگفت انگیز در دل کو ه های استان کرمانشاه قایق سواریش لذت خیلی خاصی داشت مسیر این قایق به سمت ی آبشار بسیار زیبا بود از قایق پیاده شدیم و رفتیم کنار آبشار که امیر هم آمد واقعا زیبا بود ولی به نظم ی کم خطر داشت که با اصرار و البته احتیاط امیر بودن در زیر آبشار رو تجربه کرد و بابا و دایی وحید و عمو جلال حسابی ازت نگهداری کردن خودت ببین کجا رفتی و میزان خوشحالی و هیجانت اینم نمایی زیبا از این مکان اون پایین هم ...
31 شهريور 1397

مرداد 97

چون پسر خوبی بودی بابا رفتی خرید و به انتخاب خودت بابا سعید واست هدیه گرفت که خیلی دوستش داری حس مسئولیتت خیلی بالاست و در همه کارا کمک میکنی پارک رفتن پسرم، وقتی خواهان پارک رفتن هستی ودوست ندارم حوصلت سر بره اینم ی شب خیلی خاص تو باغ خاله فرح که همگی مهمون خاله فرح بودیم و حسابی به همه خوش گذشت، ی باغ خیلی زیبا با هوای عالی. بازی کردنات ویژه شده ببین فقط خودت ببین چی کار کردی تا ما بترسیم اولین سینما خانوادگی ما با خانواده عمه شهلا و عمو میثم که همگی مهمان ما بودن و اولین سینما زندگی مشترک عمه و عمو مرتضی - من و بابا و عمو میثم و زن عمو بود نتیجه میگیریم بین تفریح ها وقت بیشتری برای سین...
31 مرداد 1397

یک روز کاری من با پسرم

این میز من تو شرکت هست به نظر شما پشت این میز چه خبره امروز اگه دقت کنید ی سر کوچولو وجود داره بله درست حدس زدین امیرعلی همکار جدید من بریم سراغ کار شرایط سخت کاری اینطور میشه هدیه رئیس شرکت به پسرم کارمند نمونه بودن اینجوریه دیگه و پایان ساعت کاری تو راه برگشت به خونه، پول درآوردن سخته دیگه خسته شدم خوابم برد. روز پنج شنبه که مامانی خیلی مریض بود و سعید ی ماموریت کاری مهم داشت پسرم از ساعت ده صبح همکار من شد و ی روز خاطره انگیز برام رقم خورد سعی کردم خیلی بهت خوش بگذره و همه همکارا لطف دارن و ازت حسابی پذیرایی شد به همه سلام کردی و واقعا نمونه بودی و اگه کس...
11 مرداد 1397

تیر 97

اولین روز از این ماه که مصادف با روز جمعه بود بیرون رفتیم و چند ساعتی تو پارک بازی کردی ارزش گرفته تا دوچرخه سواری و فوتبال با بابا سعید بعدش به صرف شام و البته مهمون مامانی رفتیم ی رستوران خیلی شیک و قشنگ که حسابی به هممون خوش گذشت. ناگفته نمونه طی ی عملیات عینکتو نابود کردی، با وجود اینکه جنس خوبی داشت ولی نمیدونم چی کارش کردی که از سه قسمت شکست و اصلا قابل درست کردن نبود و مجبور شدیم ی عینک جدید برات بگیریم که عینک جدیدت تو این عکس هست و به نظرم این بهتره و سایزش هم اندازه هست، البته خودت حسابی پشیمان شدی و عذرخواهی کردی و قول دادی اینو نشکنی با سلیقه خودت انتخاب کردیم که دوستش داشته باشی و خراب کاری نکنی. برای اول...
31 تير 1397

خرداد 97

سی هفت ماهگی و اولین ماه تجربه ورود به چهارمین سال زندگی گل پسرم از اتفاق های این ماه گفتار شیرین و دلچسبته که حسابی کامل شده و البته فراتر از تصور ی حرفایی میزنی که ساعت ها همرو مات و مبهوت میکنی و قدرت تخیلت حسابی قوی شده و خیال پردازی میکنی و مثلا موقع خواب دیگه شما قصه میگی و بعضی وقت ها قصه زندگیمون رو طبق تصورات خودت میسازی و بیان میکنی که خیلی جالبه لباسات رو خودت انتخاب میکنی و وقتی میخوایم بریم مهمونی هر چی دلت میخواد میپوشی و خواهش منم فایده نداره و بهم میگی امیر اینو دوست داره، مامان جان این خوشگله علاقت به بابا و مخصوصا من خیلی زیاد شده هر جا که بابا بره باهاش میری حتی ی خرید کوچولو از سرکوچه، حسابی همراهش شدی و بابا واس...
31 خرداد 1397

تولد سه سالگی

تولد ثمره عشمون شده، سه سالگیت مبارک پسرم  عموما من و بابا کاراها رو دقیقه 90 انجام میدیم و جالبه برام همیشه خیلی قشنگ و به موقع کارامون هم انجام میشه، به مناسبت تولدت ی مهمانی گرفتیم و جالبه بدونی روز تولدت امسال مصادف شد با شب جمعه که مهمونی رو لذت بخش تر کرد، و افراد درجه یک رو دعوت کردیم من مسئول درست کردن دسر و ژله بودم و غذا ها رو از رستوران سفارش دادیم چون چندین مدل غذا سرو کردیم و بابا اصرار داشت به من فشار میاد و نباید این همه زحمت بکشم (ممنونم همسری که به فکر منی) در کنار کاراها دیزاین تولدت هم با بابایی انجام دادیم، کلی در مورد تم تولدت فکر کردم و برنامه های زیادی داشتم که شما همه رو به هم زدی و روزی که واسه خرید وسیله ها ...
7 خرداد 1397

اردیبهشت 97

تا سی و شش ماهگی و پایان سه سالگی در ابتدا جا داره عذارخواهی کنم چون مدتیه که نبودم و شدیدا درگیر بودم و البته مقداری هم تنبلی کردم که دو ماه از نوشتن خاطرات کوتاهی کردم، الان اواخر خرداد هست که میخوام خاطرات این دو ماه رو بنویسم البته سعی میکنم به ترتیب برات پست بزارم و تا جایی که ذهنم یاری میکنه خاطرات قشنگتو ثبت کنم از اردیبهشت ماه بگم: پسر عزیزم اردیبهشت یکی از زیباترین ماه های سال هست که واقعا علاقه خاصی به این ماه دارم تا اسم اردیبهشت رو میشنوم یاد خاطرات و اتفاق های زیبای زندگیم میفتم ماه وصال من و بابا ماهی که جشن عقد و عروسیمون در اون شکل گرفت و هزار خاطره قشنگ از لحظه به لحظه این ماه دارم. تو این ماه کلی مراسم تفریح داشتیم که...
31 ارديبهشت 1397