وبلاگ ماوبلاگ ما، تا این لحظه: 12 سال و 16 روز سن داره
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 11 سال و 5 ماه و 2 روز سن داره
اهورااهورا، تا این لحظه: 6 سال و 8 ماه و 23 روز سن داره

خاطرات عاشقانه گل پسرام

خرداد 98

این ماه که ماه تولد گل پسرم هست که من ذوق خاصی واسش دارم ابتدای ماه که مامانی به مشهد سفر کرد و دقیقا روز تولدت با شب های قدر همراه بود دیگه تصمیم گرفتیم به احترام این شب ها تولدتت رو ی کم عقب بندازیم که هم مامانی برگرده هم اینکه شب های قدر تموم شه اولین مطلب میخوام از دردسر نبود مامانی برات بنویسم که خیلی بهمون سخت گذشت چون اصلا حاضر نبودی هیچ جا بری یک روز رو بابا مرخصی گرفت و روز بعدش من با خودم بردمت شرکت، دو روز باقی هم خوشبختانه به روز جمعه و تعطیلی رسمی شب احیا موکول شد ولی خدایی تو شرکت برای هر دومون خیلی سخت بود و هرچی عمه شهلا بهت زنگ زد حاضر نشدی اونجا بری چون خیلی بی حوصله شدی دیگه من از پانیذ و پارمیس خواستم بیان پیشت که تنها نب...
9 مهر 1398

تشکر ویژه از دایی

در آستانه 4 سالگی تصمیم گرفتیم آتلیه بریم و عکس بندازی دقیقا یک روز کامل درگیر حمام و آرایشگاه و آتلیه بودیم که خدایی ارزششو داشت و عکس هایی بسیار زیبا نتیجه کارمون شد از داداش عزیزم واقعا ممنونم که همیشه زحمتمون رو میکشه و زیباترین لحظلات زندگی رو برامون ثبت میکنه و جاودانه میشه داداش یکی یکدونه عاشقتم. پشت صحنه عکسها: پایان کار (همکار دایی شدی🙂) ...
9 مهر 1398

فروردین و اردیبهشت 98

امسال ابتدای سال مراسم عمه بابا رو داشتیم و تعطیلات به چند تا مهمانی مختصر ختم شد، ناگفته نمونه هوا هم بنای سازگاری نداشت و باران بسیار زیاد باعث سیل در بیشتر استان های کشور شد که شنیدن و دیدن اخبار داغ عزا رو بر دل همه ایرانیان گذاشت. تعطیلات عید ما به چند تا مهمونی ختم شد و اینم چند تا عکس از ی دور زدن سه نفره واسه مراسم سیزده بدر هم هوا فوق العاده سرد بود و بارندگی هم بود که تصمیم گرفتیم بریم باغ دایی حسین که اونجا خیلی دوست داری و خیلی به هممون خوش گذشت. و البته بعدازظهر طبق هر سال تولد شادی جون و هفدهم فردوردین مهمان عمه لیلا بودیم و تولد دیانا جون رستوران هتل پارسیان و گل پسر شیطون خودم...
3 مهر 1398

زمستان 97

از خاطرات زمستان که بخوام بنویسم اولین چیزی که یادم میاد شب یلدا هست شبی به یاد موندنی و البته پر از خوراکی🤭 واسه سوپرایز این شب من واسه شما ی لباس خوشگل خریدم که وقتی پوشیدیم خودت خیلی خوشت اومد و میگفتی امیر هندونه شده، رفتیم خونه مامنی البته خاله شهلا هم دعوت بود و کلی با شادی جون و داداش حسین بازی کردی و حسابی به هممون خوش گذشت. از مهمونی های مهم دیگه که داشتسم مراسم پاگشا از عروس داماد جدید بود البته ناگفته نمونه کلی مهمونی رفتیم و حسابی به همه مخصوصا بچه ها خوش گذشت و حالا نوبت ما شده بود که مهمونی بدیم و حسابی تدارک دیدیم و کلی غذای خوشمزه و سالاد و دسر درست کردم که مهسا جون واقعا غافلگیر شده بود سوپرایز وی...
2 مهر 1398

تاخیر نه ماهه در ثبت مطالب در وبلاگ

ببخش پسرم که اینقد دیر اقدام به ثبت مطلب کردم تو این مدت اینقد اتفاق برامون افتاد که واقعا نمیتونم همه رو مثل قدیم با جزییات کامل برات بنویسم و اینکه تاخیر در ثبت مطالب بیشتر به محیط کاری مامان بر میگرده متاسفانه یا خوشبختانه سیستم حسابداریمون عوض شد و من ی ماموریت سه روزه برای آموزش سیستم جدید داشتم و اینکه این شروع درد سر کاری من شد تا پایان سال 1397 که باید با هر دو سیستم کار رو انجام میدادیم که من مجبور بودم هر روز تا دیر وقت شرکت باشم در سال مالی جدید هم به دلیل مشکلات خیلی فراوان سیستم هر روز من تا دیر وقت شرکت بودم تا جایی که حتی اقدام به گرفتن نیروی کمکی کردم ولی دقیقا تا اواسط ماه مرداد کار ما تا دیر وقت طول میکشید تا اینکه سیستم به...
1 مهر 1398

آذر 97

در روز 97/09/09 جشن عروسی مهسا جون رو داشتیم که اوایل ماه شدیدا مشغول خرید لباس بودیم و مثل همیشه پسرم خوشتیپ ترین و خوشگل ترین بچه مجلس بود البته ببخش مامان که ازت عکس نگرفتم چون خیلی دیر با مامانی اومدی و از وقتی رسیدی با بچه ها مشغول بازی شدی و اصلا اجازه ندادی ازت عکس بگیرم اینم آخر شب عمو میثم ازت گرفت ی تفریح سه نفره تو پارک کوهستان در یک شب سرد پاییزی از شیطنت های پسری از تصمیم های مهم دیگه زدگیمون این بود که به اصرار بابا و علاقه بسیار شدید خودت تصمیم گرفتیم باشگاه بری که طبق معمول زحمت این کار با مامانی هست و چون خودت بهش گفته بودی با هم رفته بودین باشگاه و مامانی زحمت ثبت نام کردنت رو کشی...
30 آذر 1397

آبان 97

علاقه پدر و پسر به حیوانات خیلی زیاده و من اصلا از این موضوع خوشم نمیاد شب شام غریبان همه شمع روشن میکردن و به الناز گفتی منم میخوام روشن کنم الناز هم ی شمع داد بهت و کمکت کرد تا روشن کنی بعد گفت حالا آرزو کن چشماتو بستی و سرتو به آسمون بلند کردی و بعد از چند لحظه چشماتو باز کردی و گفتی آرزو کردم، این صحنه برای همه خیلی جالب بود و من گفتم چه آرزویی کردی پسرم گفتی آرزم کردم ی سگ بخریم واقعا نمیشه حال اون لحظه رو توصیف کنم. رفته بودی تو تراس از نزدیک مرغ عشق ها رو نگاه کنی که یادت رفت وقتی اومدی در قفس رو ببندی و مرغ عشق ها پرواز کرده بودن و با بابا رفتین مرغ بلدرچین خریدین واقعا من ازشون متنفر بودم بسیار کثیف بدبو و زشت بودن و بعد از مخ...
30 آبان 1397

خرید زمستانی

بعد از مدتها تنبلی مامان سپید و نذاشتن عکس لباس های پسری امروز ی خرید کلی کردیم و من از همشون عکس گرفتم و برات میذارم از وقتی بزرگ شدی در خرید ی مقدار مشکل داریم و همه چی رو با سلیقه خودت انتخاب میکنی نتیجه این موضوع به نفع شما شده و دو تا کاپشن خریدیم بالایی سلیقه من و پایینی سلیقه پسری اینم چند دست لباس تو خونه ای و خوشگل ...
10 آبان 1397