وبلاگ ماوبلاگ ما، تا این لحظه: 12 سال و 17 روز سن داره
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 11 سال و 5 ماه و 3 روز سن داره
اهورااهورا، تا این لحظه: 6 سال و 8 ماه و 24 روز سن داره

خاطرات عاشقانه گل پسرام

بیل

مدت زمان کوتاهی هست که یکی از همسایه ها اقدام به خراب کردن خونش کرده تا آپارتمان سازی کنه و ی بیل مکانیکی زحمت خراب کردن رو در زمان کوتاهی کشید که پسری عاشق بیل مکانیکی شد و صبح ها با دایی میرفتی و نگاه میکردی و ذوق میکردی و داد میزدی بیل بیل دیگه دایی زحمت کشید ی ماشین فلزی خوشگل و کوچولو با طرح بیل مکانیکی واست گرفت تا بازی کنی منم که دیدم خیلی ذوق داری این ماشین رو واست آوردم که ناگفته نمونه زحمت اینم قبلا دایی جون کشیده بود دیگه کل ماشین هاتو میزاری و با بیل مکانیکی همرو جابجا میکنی که آموزش این کار هم با دایی جون بود ی روز صبح که از خواب بیدار شدی دیدی کنار رختخوابت دایی جون با این ماشین بزرگ وایساده بلافاصله از خو...
17 دی 1396

آذر 96

تا سی و یک ماهگی آذر ماه ماه تولد برادرم هست یگانه برادری که در تمام مراحل پشت و پناهم بوده و هست طبق معمول کیک خوردیم و تولد گرفتیم و شب مهمون پدر جون رفتیم بیرون و کلی بابت این میلاد خوش گذروندیم البته گوشی من شارژ نداشت عکس نگرفتم ولی با دوربین دایی فیلم گرفتیم. وقتی عشق من خوابیده یکی از همکارای بابایی باغ خیلی قشنگی در اطرف شهر زده و سه تایی رفتیم و کلی بهمون خوش گذشت به صرف چای و انواع کباب وقتی اصرار داری که شلوار باباتو بپوشی هر لحظه که دلت بخواد مقداری اسباب بازی میریزی تو ی نایلون و میخوای بری بیرون سرزمین بادی (که همین باعث شده در خونه کلا قفل باشه) آثار نقاش بزرگ امیرعلی ...
30 آذر 1396

از پوشک گرفتن

دقیقا بخوام بنویسم تاریخ 11 آبان ماه بود در سن دو سال و پنج ماهگی خودت رفتی در دستشویی و گفتی ج ی ش من اصلا باور نداشتم پوشک نکنم ولی اصلا قبول نکردی و بعد از دستشویی فرار میکردی که پوشکت نکنم من  فکر میکردم این کار خیلی خیلی سخته و خوشبختانه با کمک مامانی خیلی خیلی راحت شد و فراتر از تصور شما خودت کمک کردی و پوشک نشدی البته یکی دوبار هم شیطونی و کردی و یادت رفت که بگی که به پیشنهاد مامانی هر ده دقیقه ی بار خودم ازت میپرسیدم تا کم کم عادت کردی ولی چون پات آسیب دید و آتل گرفتیم دوباره مجبور به پوشک کردن شدیم که خیلی بدت میموند و میرفتی در دستشویی و میخواستی بری داخل و وقتی با اصرار ما نمیرفتی گریه میکردی و آتیشمون میزدی تا کم کم دوباره ب...
21 آذر 1396

آبان 96

تا سی ماهگی جالبه بدونی سی امین ماهگردت رو با سومین ماهگرد عمو یکی بود و بعداز ظهر همه خونه ما بودن و بهتون تبریک گفتن آبانی خیلی داریم و پرچم این ماه حسابی بالاست این ماه کلی تولد داریم تولد پوریا عزیز و پیوند جون، زن عمو مریم ، خاله مهری ، خودم و مهسا جون. بعد از کباب به پیتزا علاقه داری بیرون بودیم که اینقد گفتی پیزا پیزا که بابایی به افتخار پسری بردمون رستوران تراس روز 11 و 12 آبان هم که مامانی روضه داشت و کلی مهمون داشتیم و همگی خونه مامانی بودیم و کلی بهت خوش گذشت جالبه بدونی روز بعد از روضه یکدفعه ی لیوان رو برعکس دستت گرفتی رو بردی نزدیک صورتت و شروع کردی خوندن: عمه بابایی عمه بابایی بعد دستت رو رو صورتت گرفت...
30 آبان 1396

حادثه دلخراش زلزله

در کنار عاشقانه های زندگی قشنگمان بعضی وقت ها اتفاق هایی میفته که واقعا دلخراشه روز یکشنبه 21 آبان ماه مثل هر روز بود اما شبی متفاوت از همه شبهای زندگیمان داشت بابایی شب تست شبانه داشت و باید میرفت ماموریت به همین دلیل زودتر از همه شبها ما شام خوردیم و بعدش رفتیم خونه مامانی تا بابا بخوابه که شب ناراحت نشه تا رسیدیم شما هم خیلی زود تو بقل من خوابیدی که یکدفعه زمین لرزید چون شما خواب بودی ما هیچ کاری نکردیم فقط پتو از روت کنار زدم و سریع رفتم زیر میز و شما رو زیر خودم گذاشتم و مامانم که ترسیده بود همونطور دوید سمت خونه ما محکم در میزد و بابا رو صدا میزد که نکنه بابا خواب بمونه تا بابا در باز کرد سریع دویدن به سمت پارکینگ و داد میزدن که ما ...
27 آبان 1396

جاروبرقی

از وقتی بچه بودی علاقه خاصی به وسایل برقی داشتی و همیشه دستکاریشون میکردی چند وقت پیش که جاروبرقی خودمون سوخت و با توجه به هزینه تعمیرش من تصمیم گرفتم یکی بخریم و دیگه از جاروبرقی مامانی به صورت مشترک استفاده میکیردیم که البته جاروبرقی مامانی هم از دست شما حال خوبی نداره که متاسفانه جاروبرقی مامانی هم سوخت و هر دو خانواده رو مجبور به خرید جاروبرقی کردی و وقتی رفتیم و ماجرا رو گفتیم با وجود مارک عالی هر دو جاروبرقی همه در تعجب بودن که چطور شده سوخته. بله دیگه پسر بچه کنجکاو و باهوش داشتن این دردسرها هم داره البته اینکه ی جاروبرقی جدید و بهتر خریدیم هم خوشحال کننده هست این عکس هم در زمان خرید تو مغازه دایی حسین ازت گرفتم. ...
10 آبان 1396

مهر 96

تا بیست و نه ماهگی اتفاق های های خوب مهر ماه هشتم و نهم مهر ماه روز عاشورا و تاسوعا مصادف شد با روز شنبه و یکشنبه و با دو روز مرخصی حدود ی هفته تعطیلی پیش اومد که به پیشنهاد دایی رفتیم ی مسافرت طولانی به این صورت تبریز - زنجان - سرعین - انزلی - رامسر که واقعا عالی بود تو این سفر یکی از دوستای خانوادگی ما آقای فروزش با خانواده عزیزش همراهیمون کردن که به خاطر وجود رادین و دلسا خیلی به پسرم خوش گذشت مخصوصا رادین که هشت ماه از امیرعلی بزرگتره و کلا مشغول بازی بودین، بریم سراغ عکس های مسافرتمون بفرمایید آب و نبات وقتی به جای دایی مسخوای رانندگی کنی 17 مهرماه...
27 مهر 1396

شهریور 96

تا بیست و هشت ماهگی سوم شهریور مصادف با بیست و هفتمین ماهگرد پسرم جشن عروسی عمو میثم بود چون ما درجه یک بودیم و خیلی زود رفتیم عروسی و پسری خواب بود گفتم بدخواب و خسته میشی پس بهتره با مامانی و پدرجون بیای، من و بابا رفتیم وقتی اومدی باهامون قهر کردی که چرا زود نیاوردیمت و اصلا بغل ما نیومدی دیگه کلی دورت بودیم تا باهامون آشتی کردی و بازی کردنات شروع شد ولی تو این مراسم بیشتر تو حیاط بودی و با بچه ها بازی کردی و کلی واسه دایی عشق کردی و باهاش بازی کردی و تو حیاط حسابی رفصیدی که قشنگ ازش فیلم گرفتم که یادگاری واست خواهد ماند ناگفته نمونه رفته بودی نزدیک جایگاه عروس و داماد و میگفتی داداش داداش چون با زن عمو هنوز صمیمی نشدی روت نمیشد بری پی...
31 شهريور 1396

تشکر از همه عزیزان

چند وقتی هست که شدیدا درگیر هستم و وقت گرفتن عکس از لباسهای جدید و هدیه هاتو نداشتم و چون واقعا خیلی زیاد بود دیگه نمیتونم عکس همرو واست بزارم بیشتر از بیست تا هدیه از طرف مامان عزیزم دریافت کردی بابات هر کار خوب یا حرف جدید ی جایزه میگیری البته به این صورت که صبح ها خودتون میرین و شما انتخاب میکنی و ی جایزه میگیری ماشین پلیس، ماشین آتیش نشانی،جیب صحرایی، خانه سازی، پازل های و ... ناگفته نمونه دایی جون هم چند تا پازل چوبی خیلی قشنگ واست خریده که خیلی دوستشون داری و یاد گرفتی خودت همرو بچینی الناز و شادی عزیز هم که همیشه با هدیه هاشون غافلگیرت میکنن از هواپیما گرفته تا ماشین و .... من و بابا هم که کلی وسیله جدید واست گرفتیم که فقط عکس ا...
25 شهريور 1396