وبلاگ ماوبلاگ ما، تا این لحظه: 12 سال و 18 روز سن داره
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 11 سال و 5 ماه و 4 روز سن داره
اهورااهورا، تا این لحظه: 6 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

خاطرات عاشقانه گل پسرام

وبلاگ پسرم برای بزرگ شدنش

 با ثبت روز شمار زندگی قشنگمون وقتی بزرگ شدی و بچه دار بشی حتما یادی از بچگی خودت هم بکنی شاید در آن روزها کنارت نباشم یا شاید پیر باشم و قسمتی از خاطرات به دست فراموشی سپرده شده باشه ولی امیدوارم که باشم و مرد شدنت و تشکیل زندگی دادنت و خوشبختیتو ببینم فکر کنم پسری در تخیلاتم خیلی به سالهای آینده رفتم ولی باور کن به همون اندازه که از کودکیت لذت میبرم حتما از جوانیت و مرد بودنت لذت خواهم برد البته سعی میکنم زمان و سن هم در نوشتن رعایت کنم تا زمان خواندن شما راحت تر باشی. و اما از زندگیمون: دیشب بابایی ماموریت بود و ما خونه مامانی بودیم تو اتاق دایی جون، غرق در بازی بودیم با خانه سازی من خانه، پارکینگ و ... درست میکردم و شما...
20 شهريور 1396

مرداد 96

تا بیست و هفت ماهگی مژده مژده: کلی جشن و شادی واسه خانواده سه نفره ما روز 12 مرداد جشن عقد عمو میثم 13 مرداد جشن عروسی دوست عمو میثم چون تو عروسی ما حضور داشتن ما هم دعوت بودیم 18 مرداد جشن عروسی سارا (دوست من) که البته عمو و زن عمو هم دعوت بودن 28 مرداد جشن عروسی آقا سجاد(پسر دایی مامانی) و البته تاریخ عروسی عمو میثم هم مشخص شده 3 شهریور جشن عروسی عمو جون رو داریم روز سوم مرداد من با عمو و زن عمو واسه انتخاب لباس و آرایشگاه رفتم چون لطف دارن و خیلی سلیقه من رو قبول دارن دیگه کلی گشتیم تا ی لباس قشنگ واسه زن عمو پیدا کردیم امیدوارم که مبارکش باشه چقد لذت بخشه دنبال کارهای جشن و شادی بودن کلا انرژی مثبته هر چی زحمت میکشی اصلا خسته نم...
31 مرداد 1396

مراسم های جدید زندگی

میخوام از شیوه های زندگی شاهزاده کوچولو  رو بگم: خوشبختانه یا متاسفانه من از مرخصی زایمان استفاده نکردم و خیلی زود بعد از زایمان برگشتم سرکار اون اوایل مشکلی نداشتیم چون همگی خونه مامانی بودیم و بعدش هم وقتی رفتیم خونه خودمون چون خیلی کوچولو بودی و مسیر بسیار نزدیک بود اصلا بیدار نمیشدی ولی وقتی بزرگ شدی کم کم بر به مشکل خوردیم به هیچ وجه رضایت به خوابیدن سرشب نمیدادی و صبح تحت هر شرایطی تا تکونت میدادیم بیدار میشدی و حسابی بدخلقی میکردی و وقتی میرفتم سرکار کلا ناراحت بودم که چرا فرشته کوچولو من باید صبح بیدار بشه و ناراحت بشه چه گناهی داره، دیگه با صحبت با مامانی به این نتیجه رسیدیم که شبها من پیشت بمونم تا بخوابی بعد برم خونه خو...
4 مرداد 1396

تیر ماه 96

تا بیست و شش ماهگی 31 تیرماه برابر با روز چهارشنبه شد و من و بابا قرار گذاشتیم روز پنج شنبه و جمعه اسباب کشی کنیم که نیازی به مرخصی نباشه و کار بنا و نقاش هم تموم شده باشه و منم خونه رو تمیز کرده باشم اما متاسفانه مستاجر جدید وقت نداشت و میخواست اسباب کشی کنه و ما مجبور شدیم زودتر اسباب کشی کنیم نقاش ها تا ساعت 11 شب چهار نفری کار کردن تا کارشون تمام شد و چون دیوار ها خیس بود طبق تاکید زیاد نقاش امکان تمیز کردن وجود نداشت، ما ساعت 8 صبح به سرعت وسیله ها رو انتقال دادیم البته بابایی چهارتا کارگر گرفته بود و تا ساعت ده و نیم همه چی تمام شد وسیله ها رو همه به خانه جدید انتقال دادیم اما زحمت من هزار برابر شد چون نه خونه رو تمیز کرده بودیم و ن...
4 مرداد 1396

پله های موفقیت

من و بابایی از اولین روز زندگی به هم قول دادیم یا کاری رو انجام ندیم یا به بهترین حالت ممکن انجام بدیم از همون روز اول در مراسم عروسی واقعا سنگ تموم گذاشتیم و هنوز هم به جرات میتونم بگم بهترین مراسم رو گرفتیم چون به نظر من آدم مسافرت میره خونه میخره ماشین میخره ولی دیگه عروسی که نمیشه گرفت اون حالت زیبای وصال دختر و پسر در روز وصالشان فقط با ی جشن زیباتر و جاودانی میشه که ما به بهترین حالت ممکن انجام دادیم از ماه عسل عاشقانه و به یاد ماندنی بگم در بهترین هتل ها بودیم و زیارت کردیم و سیاحت ، شمال به یاد ماندنی که واقعا بهمون خوش گذشت زمان بچه دار شدن تمام امکانات رفاه و آسایش من و پسری برقرار بود و با آرامش زایمان کردم بهترین تولد ها رو گرفتی...
5 تير 1396

خرداد ماه 96

تا بیست و پنج ماهگی اولین روز خرداد که خاله ها سالن گرفته بودن و همگی رفتیم سالن زیارتشون قبول باشه ناگفته نمونه کلی سوغاتی قشنگ هم داشتیم واقعا ازشون ممنونم.  خواهر زاده و برادرزاده های آقا جلال دقیق 4 نفر بودن و با گل پسر من میشدن 5 بچه و حسابی همه با هم بدو بدو و شیطونی کردین موقع برگشت هم دست دایی حسین و خاله شادی رو گرفته بودی و میگفتی بیم بیم میخواستی بری خونه خاله شهلا، ویشکا میگفت مامان چرا همه میگن امیرعلی چرا همه اینو دوست دارن؟ داشت بهت حسودی میکرد دختر است دیگر.... سوم خرداد تولدت بود که در پست قبلی واست گذاشتم. دشمن وسیله های برقی هستی و موفق شدی جارو برقی رو نابود کنی تنها شانسی که داریم بابا سعید فنی هست و اس...
31 خرداد 1396

تولد دو سالگی

زیباترین روز زندگی یک مادر روز تولد فرزندشه، دو سال گذشت و مطنم اگر بیست سال هم بگذرد سوم خرداد همانند سال 1394 لحظه به لحظه برای من شیرین و خاطره انگیز است روزی پر از استرس و دلنگرانی و بعد پر از شادی و نشاط و هیجان ... اصلا نمیتونم احساسم رو در قابل کلمات توصیف کنم. چون شدیدا مشغول تعمیرات هستیم و کلی کارگر و بنا داریم، تصمیم گرفتم ی بعدازظهر تولد بگیریم و همه دوستاتو با مامانشون دعوت کنم که بابا سعید به ی تولد راضی نبود چون میگفت نمیشه من تو تولد نباشم دیگه با مشورت با بابایی تصمیم گرفتیم دو تولد تدارک ببینیم. طبق معمول پارسال از قبل از تولدت دنبال ی تم خوب بودم و بالاخره تم مک کوئین رو انتخاب کردم و طراحی هام رو همه خودم  انج...
6 خرداد 1396

اردیبهشت 96

در آستانه دو سالگی پسرم (تا بیست و چهارماهگی) این ماه کلا درگیر تعمیرات بودیم تعمیرات خونه پدرجون و مامانی شروع شده بعد از اونا احتمالا اوایل خرداد تعمیرات خودمون شروع میشه خوبی تعمیراتمون اینه وقتی خونه خالیه تعمیر رو انجام میدیم و اصلا نیازی به جابجایی وسیله هامون نداریم و هیچ وسیله ای کثیف و خراب نمیشه الان سه واحد داریم و سه پارکینگ خوبیش اینه واسه جای پارک مشکلی نداریم البته پدر جون عادت داره تو کوچه پارک میکنه میگه امنه حوصله در باز کردن و بسته کردن ندارم ولی ما و دایی و مامان راحت پارک میکنیم که بعد از جابجایی دوباره دایی جون باید تشریف ببره و بیرون پارک کنه . از کابینت کار گرفته تا کناف کار و نقاش و... خیلی کار داریم و واقعا تع...
20 ارديبهشت 1396

فروردین 96

تا بیست و سه ماهگی امسال برای اولین بار تا روز چهارده من تعطیل بودم واقعا عالی بود، قرار بود ی برنامه سفر بزاریم که به علت سرمای شدید و ترس از مریض شدن گل پسر مسافرت رو کنسل کردیم امسال سالی پر برکت با بارش باران و برف داشتیم شب عید که کلی برف اومد حتی روز نهم فروردین بازم بارش برف رو داشتیم و بقیه روزها کلا بارانی بود و کلی شکرگزار بودیم چون واقعا با این کمبود آب به این بارش ها نیاز فراوان داشتیم ناگفته نمونه اول بابایی و بعد من شدیدا سرما خوردیم که با مراقبت های فراوان مامانی از گل پسر خدا رو شکر پسری اصلا مریض نشد. وقتی عیدی هاتو گرفتی خیلی خوشحال بودی و کلا بازی میکردی در گذر تعطیلات نوروز سالگرد آقا و مانی رو داش...
31 فروردين 1396