وبلاگ ماوبلاگ ما، تا این لحظه: 12 سال و 16 روز سن داره
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 11 سال و 5 ماه و 2 روز سن داره
اهورااهورا، تا این لحظه: 6 سال و 8 ماه و 23 روز سن داره

خاطرات عاشقانه گل پسرام

عید قربان

امسال عید قربان مصادف شد با روز دوشنبه 22 شهریور امسال هم دو تا قربونی داشتیم  ی گوسفند خونه مامانی بعد هم با عمه شهلا و عمو میثم خودمون شریکی ی قربونی داشتیم که خونه عمه شهلا بود دیگه اول خونه مامانی بودیم تا ظهر بعد به سرعت برق و باد رفتیم خونه عمه و تا آخر شب دیگه اونجا بودیم (البته زحمت عکس ها رو عمو و مهسا کشیدن) خیلی به هممون خوش گذشت مخصوصا به گل پسرم، کلی بازی کردی و شیطونی، چند بار لباساتو عوض کردم ی بار با عمه شهلا آب بازی کردی ی بار هم تو حیاط با عمو میثم قربونت برم تند تند راه رفتی یکی از کلاشات جاموند ناگفته نمونه با عمو جون قایم موشک بازی کردی که همگی کلی خندیدیم به باز...
23 شهريور 1395

روزهای قشنگ

پسرم 15 ماهگی رو تمام کردی و وارد شانزده ماهگی شدی بسیار شیرین و زیبا هستی و عاشقانه دوستت دارم و خواهم داشت گل پسر من الان هشت تا دندون داره و خودش غذا میخوره به راحتی راه میره و میتونه منظورشو با کلمات بیان کنه، کلمات جدید هم یاد گرفتی عمو از دَدَو به آآآآآآآآآآآآآمو تغییر کرده نسیم           نَدیم (شب تولد عمو میثم برای اولین بار نسیم رو خودت صدا زدی اونم دوبار) الناز             اِناز اصلا از کسی نمیترسی و مثل همیشه بسیار صمیمی و خوش خنده. خیلی اجتماعی هستی و خوب بلدی شیرینی کنی و خودتو تو دل همه جا کنی. من که ا...
4 شهريور 1395

تولد عمو میثم

1395/05/29 روز تولد عمو میثم بود و طبق برنامه قبلی تولد خونه ما برگزار شد و  مهمون داشتیم داداش کوچولوی خودم، میثم عزیز امیدوارم صد و بیست ساله بشی، کلمات قابلیت توصیف شادی و خوشحالیمون رو ندارن،  تولد خان عمو به روایت تصویر: بعد از تولد و کلی بادکنک   ...
31 مرداد 1395

عکس های مردادماه 95

تا پانزده ماهگی از اتفاقات قشنگ این ماه تفریح و بیرون رفتن فراوانه، چون پسرم دَدَ خیلی دوست داره روز جمعه و شنبه تعطیل بود و ما حسابی از تعطیلات استفاده کردیم، روز جمعه با خاله ها رفتیم پارک کوهستان، آقایی بود که بادبادک میفروخت پسرم محو بادبادک ها شده بود و با انگشتش اشاره میکرد یعنی بادبادک میخوام تا دایی سهیل و دایی حسین در حال انتخاب بودن سریع بابایی ی دونه واست خرید که قشنگ با چوب بادبادک هممون رو خوب کتک زدی و میگفتی اَت.......متاسفانه به کتک زدن علاق خاصی داری کمتر از 5 دقیقه هم بادبادک رو ترکوندی و خندیدی تا 2 شب بیرون بودیم و پسری خوش گذروند و اصلا نخوابید روز شنبه هم تعطیل بود از صبح با عمه ها و خان عمو بودیم رفتی...
29 مرداد 1395

قدم زدن عاشقانه

خیلی وقته منتظر راه رفتن هستم خدا رو شکر از قبل از تولدت دستتو به مبل و دیوار میگرفتی و کلا سر و پا بودی اگه دستتو میگرفتم خیلی راحت راه میرفتی ولی روز شنیه 1395/05/09 خودت حدود ده قدم راه رفتی و سریع دست زدی یعنی تشویقت کنیم بابا رفته بود تهران ماموریت  من تلفنی واسش تعریف کردم وقتی بابا برگشت واست اسباب بازی آورده بود و از دم در گفت بدو بغلم پسرم یک مرتیه کل مسیر از آشپزخونه تا دم در رو خودت تنهایی و قشنگ بدون اینکه بترسی یا بیفتی راه رفتی تا به بغل بابا برسی هممون ذوق زده شده بودیم اصلا تصور نمیکردم بتونی راحت راه بری کلی قربون صدقت رفتیم اینقد واسه این موضوع خوشحالم تا از سرکار برمیگیردم کلی با هم قدم میزنیم مثلا اشاره به اتاق...
14 مرداد 1395

عکس های تیرماه 95

تا چهارده ماهگی مامانی وقت دندن پزشکی داشت و مطب دکتر به آتلیه دایی جون خیلی نزدیکه به همین دلیل شما یک ساعتی مهمان آتلیه بودی با عنوان مدیریت جدید آتلیه یاس پسرم مشغول کاره با محتویات داخل کشو هم کار داشتی امیرعلی و خورشت سبزی عاشق جا رختخوابی هستی که دایی جون همیشه اونجا باهات بازی میکنه فکر کنم یکی از دلایلی که عاشق دایی هستی همینه، چون خیلی واست وقت میزاره و هرکاری که دوست داری واست انجام میده عاشقتیم دایی جون قربونت برم که هر وقت خسته میشی آروم و بی صدا بغل من یا بابا میخوابی. تلفن خیلی دوست داری بیرون رفتیم این تلفن رو واست خریدم که کلی امکانات داره آهنگاشو خیلی دوست...
2 مرداد 1395

خدای جذابیت

روز دوشنبه 28 تیرماه تولد عمه شهلا و نسیم جون بود و تولد دعوت داشتیم. روی کیک نسیم جون نوشته بود خدای جذابیت یازده ساله شد، منم عنوان این پست رو به افتخار نسیم جون خدای جذابیت گذاشتم. دخترعمه ها همشون عزیز و دوست داشتنی هستن ولی نسیم با همه فرق داره ی محبت خاصی در وجود این دختر وجود داره طریقه صحبت کردنش ابراز محبتش احوال پرسیش و ..... واقعا از صمیم قلبم دوستش دارم نسیم جون و عمه جون کلی هدیه داشتن ولی هدیه ما با همه متفاوت بود نسیم جون از طرف خانواده سه نفره ما سه تا هدیه داشت که سعی کردم طوری کادو کنم سوپرایز بشه هر کادو رو باز میکرد ی هدیه با ی کادو دیگه با خوشحالی و خندیدنش منم با تمام وجود خوشحال میشدم. اتفاق جالبی ک...
30 تير 1395

عید سعید فطر

خدا رو شکر سعادت نصیبم شد و کل رمضان رو روزه گرفتم و بعد از یکماه روزه داری سخت روز چهارشنبه رو عید اعلام کردن تا روز جمعه سه روز تعطیل بود روز چهارشنبه با بابا تصمیم گرفتیم ی مسافرت چند روزه بریم که هم آب و هوایی عوض کنیم و هم از این تعطیلات استفاده کنیم شمال که خیلی شلوغ بود و راهها کلا بسته بود تصمیم گرفتیم بریم قم که هم نزدیکه هم خیلی وقته من و بابایی نرفته بودیم اما ی جستجو اینترنتی کردم دیدم هم هوا غبارآلوده هم فوق العاده گرمه دمای هوا تو قم 46 درجه بود ی کم دو دل شدیم چون واسه گل پسر خطرناکه و ممکنه گرما زده بشه بالاخره تصمیم گرفتیم ی سفر کوتاه من و بابا بریم و گل پسر پیش مامانی بمونه صبح روز پنج شنبه حرکت کردیم و ساعت 11 قم بودیم ...
19 تير 1395

زیارت امام رضا

خاله ها همه رفتن مشهد فقط مامانی به خاطر نگهداری از امیرعلی نرفت من که خیلی ناراحت بودم و عذاب وجدان داشتم بعد از کلی صحبت کردن بالاخره مامانی رو راضی کردم که اونم بره ولی خاله ها رفته بودن مامانی سریع بلیط هواپیما گرفت و رفت زیارت و واسه شب قدر اونجا بود، خوش به سعادتشون و اما ما موندیم و گل پسر، مرخصی ها رو بین من و بابایی تقسیم کردیم البته یک روز من دو روز بابایی البته روز اول مجبور شدیم چند ساعتی به دایی جون زحمت بدیم چون بابایی ماموریت داشت و منم مرخصی نگرفته بودم صبح زود رفتی پیش دایی آتلیه تا ساعت 12 واقعا ممنونم داداشی به دادمون رسیدی، البته مژگان جون هم خیلی زحمت کشیده بود عاشق آب سرد کن دایی هستی و خودت رو حسابی...
10 تير 1395