وبلاگ ماوبلاگ ما، تا این لحظه: 12 سال و 17 روز سن داره
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 11 سال و 5 ماه و 3 روز سن داره
اهورااهورا، تا این لحظه: 6 سال و 8 ماه و 24 روز سن داره

خاطرات عاشقانه گل پسرام

دلنگرانی

خبر بد واسه خونه کشی چند روز پیش ی نمایشگاه مادر،کودک و نوزاد زده بودن من و بابایی با کلی شوق و ذوق همون روز اول نمایشگاه رفتیم زیاد وسیله های جالبی نداشت اما آقا هادی دوست بابا اونجا ی غرفه داشت و فهمیدیم نمایندگی پوشک نوزاد زده کلی خوشحالی کردیم پوشک شما دیگه تامین شد بعد بابا و دوستش کلی خندیدن و خوش گذشت و برگشتیم خونه اما .... وقتی برگشتیم با صاحب خونه واسه تمدید قرارداد تماس گرفتیم ولی اون گفت باید خونه رو خالی کنیم چون قراره پسرش بیاد اینجا، واقعا شوک بدی خوردیم این خونه خونه خیلی خوبیه من دوست ندارم تو ماه های آخر بارداری دنبال خونه و استرس خونه کشی باشم ولی چه فایده! مجبوریم دیگه! نی نی قشنگم پیش خدا هستی واسمون دعا...
4 اسفند 1393

دلنوشته هایی برای فرزندم

فرزند عزیزم سلام هر روز که میگذره یک روز زیبا از دوران بارداری رو سپری میکنم و نزدیک تر میشم برای در آغوش کشیدنت، دیدارت را که تصور میکنم احساس خاص و غیر قابل توصیفی دارم در کنار این احساس دوران بارداری قشنگی رو سپری میکنم. اولین بار که تکون خوردی حالت یک حباب تو دلم بود ذوق زده شده بودم کم کم که بزرگتر شدی تکون خوردنات مثل نبض شد اما حالا دقیقا میتونم ضربه های آرامی که میزنی حس کنم هر ضربه نشان از سلامتی شماست و من خیلی خوشحال میشم اولین ضربه محکم رو میدونی کی به مامی زدی! خیلی جالب بود داشتیم غذا میخوردیم من در دوران بارداری خیلی آرام غذا میخورم تو محکم ضربه میزدی فکر کنم نگران بودی از بابایی جا نمونیم آخه اون خیلی سریع غذا میخوره. ...
20 بهمن 1393

هدیه های جدید

دومین سوغاتی شاهزاده کوچولو فکر کنم دست دایی سهیل سبک بود و بازم سوغاتی گرفتیم این بار خاله زهره و خاله شیما زحمت کشیدن  واسمون سوغاتی آوردن دستشون درد نکنه. خاله زهره مهربون ی جفت کفش واسه نی نی آورده که خیلی قشنگه قربون نی نی عزیزم برم این اولین کفش اسپرت زندگیشه تا صبح نگاش کردم و قربون صدقت رفتم ، زودتر بیا دیگه عزیزم . خاله شیما عزیز هم زحمت کشیده واسه نی نی و مامان شکمو انگشت پیچ (سوغاتی مخصوص همدان) رو  آورده. دستتون درد نکنه امیدوارم من و نی نی بتونیم محبتاتون رو جبران کنیم. خیلی ممنون خاله های مهربون و عزیز ...
6 دی 1393

هدیه ها

اولین سوغاتی شاهزاده کوچولو  دایی سهیل واسه شهادت امام رضا رفت مشهد خوش به سعادتش من و بابا سعید هم خیلی دوست داشتیم بریم اما به دلیل حضور شما نمیشد. وقتی دایی جون برگشت واقعا غافلگیر شدیم کلی سوغاتی داشتیم از همه مهمتر واسه شاهزاده کوچولو ی جفت کفش و ی جوراب خیلی قشنگ از اونجا تبرک کرده بود و آورده بود این اولین بار بود کسی واسه شما هدیه میخرید دست دایی خوش سلیقه درد نکنه که واقعا خوشحالمون کرد و کلی ذوق کردیم.   من و بابا سعید هم سوغاتی گرفتیم واسه من ی شال و ی تونیک مجلسی زیبا با ی شلوار، واسه بابا سعید هم ژاکت خیلی قشنگ، علاوه بر اینها زعفران  و زرشک و نبات هم سوغاتی گرفتیم .  شاهزاده ...
4 دی 1393

دور از خونه

شاهزاده کوچولو در محل کار مامان نی نی قشنگم ی بچه خیلی خوب و فهمیده هست و اصلا مامان رو اذیت نمیکنه و در انجام کارا به مامان کمک میکنه شاهزاده کوچولو تو محل کار مامان هم طرفدارای زیادی داره اولین طرفدار اون خاله زهره که خانم دکترمون هم هست این مدت خیلی اذیتش کردیم و اون همیشه با محبت راهنماییمون میکرد   ازش ممنونم و امیدوارم بتونیم زحمتاشو جبران کنیم خاله جون ی پسر خوشگل و شیطون به اسم بردیا داره که من خیلی دوستش دارم و هر وقت میاد پیشمون کلی باهاش بازی میکنم خیلی شیرین زبان و عزیزه من که عاشقشم خاله زهره و بردیای عزیز دوستتون داریم خاله دوم شما خاله شیما هست که اونم خیلی مهربونه و هر روز احوالتو میپرسه و باهات حرف میزنه، &...
3 دی 1393

ی کم سختی

سرماخوردگی و مریضی سلام عزیزدلم خاطرات بودنتو برات مینویسم تا بدونی لحظه لحظه ی بودنت بیشتر از یه دنیا برام مهمه ی مدت نتونستم واست بنویسم آخه مریض بودم یکی از همکارا که اسم مستعارش رو نچسفکو گذاشتیم سرما خورد و من کلی پیشگیری کردم ولی ویروس بدی بود 3 تا از همکارا  ازش گرفتن و سرما خوردن بعد نوبت من شد متاسفانه بسیار بد سرما خوردم سعی کردم خودم درمان کنم و دکتر نرم ولی نشد خیلی حالم بد شد اول رفتم پزشک متخصصم، بهم دارو داد ولی خوب نشدم شب تا صبح من و مامانی بیدار بودیم نمیدونی چی کشیدم خیلی حالم بد شده بود اصلا نتونستم بخوابم و خیلی خیلی نگران شما نی نی نازم بودم با هر سرفه که میزدم کل دلم درد میگرفت و نگرانی هام برای سل...
20 آذر 1393

اولین خاطرات

سه ماه اول بارداری  ماه اول بارداری خیلی راحت بود اما همین که بزرگتر میشی کم کم تغییرات تو بدنم احساس میکنم بعضی وقتا خیلی اذیت میشم اما فقط با یاد اینکه تا چند وقت دیگه تو رو در آغوش میکشم همرو تحمل میکنم فرزند قشنگم هر روز کلی مقاله و تحقیق و کتاب میخونم تا اطلاعات بیشتری از نظر علمی داشته باشم و لحظه به لحظه بزرگ شدنتو بفهمم وقتی دست و پاهای قشنگت شروع به رشد کردن میکنه رو درک کنم هنوز خیلی کوچولو هستی جنسیتتو نمیدونم سلامتیت از همه واسم مهمتره بعضی از روزا خیلی خیلی اذیت میشم بیشترین اذیت حالت تهوع خیلی شدیدیه که دارم چند هفته پیش، نی نی قشنگم خیلی حالم بد شد در حدی که دکتر واسم نامه بیمارستان نوشت دیگه توان خوردن هیچی نداشتم ح...
20 آذر 1393