وبلاگ ماوبلاگ ما، تا این لحظه: 12 سال و 16 روز سن داره
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 11 سال و 5 ماه و 2 روز سن داره
اهورااهورا، تا این لحظه: 6 سال و 8 ماه و 23 روز سن داره

خاطرات عاشقانه گل پسرام

واکسن شش ماهگی

واسه واکسن شش ماهگیت با بابا سعید و مامان و دایی جون رفتیم ی ماشین رفته بودیم واسه آقا واکسن بزنیم بازم مثل ی مرد اصلا گریه نکردی و نترسیدی، خیلی خوشحال شده بودم. ولی تب داشتی و شب بیقراری کردی و تا صبح نخوابیدی مامان و دایی هم نخوابیدن واقعا هلاک شده بودن یکسر تو بغل بودی روز دوم بهتر بودی ولی بیحال بودی خدا رو شکر روز سوم کاملا خوب شدی دیگه راحت شدی تا واکسن یکسالگی ...
7 آذر 1394

عکس ها تا شش ماهگی

تا شش ماهگی اینم کیک تولد من. بابا سعید ممنون زحمت کشیدی. دایی جون میخواست کمک کنه تا پسرم رو بخوابونه بالاخره رضایت دادی و ساعت 2 شب خوابیدی داداشم هلاک شد تا پسری خوابید عمو میخواست بره مسافرت، دوست داشت قبل از رفتن شما رو ببینه اومد پیشمون بعد رفت. داری کمک مامان میکنی لوبیا واسم پاک میکنی البته دور میندازی وقتی میخوایم بوست کنیم لباتو میدی داخل، نمیخوای بوس بدی ...
5 آذر 1394

هدیه ها

امیرعلی و هدیه های جدید هدیه های مامان هدیه های دایی سهیل دایی جون واست گربه سخن گو خریده خیلی دوستش داری و واسش ذوق میکنی هدیه دایی حسین هدیه خاله شهلا هدیه های شادی جون هدیه عمو میثم تو  سفر مشهدخاله ها فقط خاله مهری همسفرمون نبود جای خاله خیلی خالی بود خاله مهری و عمه ها و عمو زحمت کشیدن و اومدن دیدن مشهد پسرم، خیلی زحمت افتادن و واست هدیه آوردن. هدیه خاله مهری هدیه عمه شهلا هدیه عمه لیلا هدیه عمو میثم هدیه های الناز جون هدیه سارا جون هدیه فاطی جون هدیه های ...
4 آذر 1394

اولین سفر و اولین زیارت

وقتی نی نی بودی و تو شکم مامان بودی نذر کردم که صحیح و سالم دنیا بیای و بریم مشهد زیارت امام رضا. خدا حاجتمو داد و مهیا شدی تا بریم مشهد، ی سفر دسته جمعی که حسابی به شما خوش گذشت و دورت شلوغ بود. با خاله شهلا و خاله فرح و الناز جون و مامان و دایی رفتیم مشهد. تو هواپیما بغل دایی جون و الناز جون بودی و شیر خوردی و خوابیدی و اصلا اذیت نکردی وقتی رسیدیم مشهد هوا بارانی بود و اون روز ما تو هتل بودیم ولی همه رفتن زیارت و ما به خاطر شما نرفتیم چون هوا سرد بود و ممکن بود پسر گلم مریض شه. ولی روزهای بعد حسابی رفتیم و زیارت کردیم و دعا خوندیم. این کلاه رو...
17 آبان 1394

عزاداری محرم

روز سوم محرم ی مراسم واسه حضرت علی اصغر شیرخوار امام حسین  برگزار شد منم شما رو بردیم تا با هم اولین عزاداری زندگیتو واسه حضرت علی اصغر کنیم. بعد از مراسم هم رفتیم خونه عمه لیلا روز عاشورا من و بابا سعید نذر داشتیم از شب قبل با مامان حسابی مشغول پخت و پز بودیم و نذرمون رو درست کردیم. بعد رفتیم تو خیابان عزاداری. خاله شهلا و خاله فرح هم آمده بودن که شما رو ببینن و حسابی شما سینه زدی و عزاداری کردی. تو خیابان عسل رو دیدیم که داشت طبل میزد پسرم حسابی عاشق اون طبل شده بود. ی کم که پایین تر اومدیم دایی حسین زحمت کشیده بود و یکی واست خرید شما حسابی خوشحال شدی کلی طبل زدی، ا...
8 آبان 1394

واکسن چهار ماهگی

سوم مهر که شما چهار ماهه شدی روز جمعه بود و واکسن چهارماهگیت به روز شنبه چهارم مهر موکول شد روز شنبه رفتیم و واکسن زدیم توی درمانگاه ی دختر بچه بود که اونم آمده بود واسه واکسن ولی دوماه از شما بزرگتر بود تمام تلاشت برقرار کردن ارتباط با اون بچه بود خیلی قشنگ سعی میکردی به زبان خودت باهاش حرف بزنی و هر سمت که ما میرفتیم نگاه شما به اون بود بالاخره رفتیم و واکسن زدیم و شما اصلا گریه نکردی ی لحظه دردت کرد و ی ناله کردی و من سریع بغلت کردم دیگه گریه نکردی، شب اول خیلی بی طاقت بودی و اصلا نخوابیدی ولی شب دوم تقریبا بهتر بودی ولی هنوز تب داشتی کم کم بهتر شدی و این مرحله هم پشت سر گذاشتیم.
7 مهر 1394