وبلاگ ماوبلاگ ما، تا این لحظه: 12 سال و 15 روز سن داره
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 11 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره
اهورااهورا، تا این لحظه: 6 سال و 8 ماه و 22 روز سن داره

خاطرات عاشقانه گل پسرام

اولین مهمونی رفتن ها

پسر عزیزم هر وقت مهمونی میریم همه میان استقبالمون و شما رو بغل میکنن، واست ذوق میکنن من و بابا سعید تقریبا فراموش شدیم وتو مهمونی با هم حرف میزنیم چون توجه همه به شماست . شما هر جامیری کلی هدیه میگیری چون همه شما رو خیلی دوست دارن. اولین بار هم که خونه خاله های من رفتیم واسه شما هدیه خریده بودن میگفتن اولین باره امیرعلی خونمون میاد این یعنی پاگشای امیرعلی هدیه خاله فرح ی عروسک پسره که ی آهنگ قشنگ  میخونه. هدیه خاله شهلا هدیه خاله مهری ...
6 مرداد 1394

هدیه ویژه دایی حسین

امیرحسین پسرخاله من خیلی امیرعلی رو دوست داره وقتی پسرم به دنیا اومد امیرحسین زحمت کشید و اومد بیمارستان. دیگه تهران بود و این مدت پسری رو ندیده بود وقتی برگشت اومد تا پسری رو ببینه. امیرحسین زحمت کشید و هدیه ویژه واسه پسری آورده بود، ی پلاک و زنجیر که نام علی رو پلاک بود فاکتور هم به اسم خود امیرعلی گرفته بود پسری هم کلی ذوق کرد و تو بغل امیرحسین دست و پا زد و خندید و واسه دایی حسین دلبری کرد. پسرخاله ممنون امیدوارم تو عروسیت جبران کنیم. ...
6 مرداد 1394

واکسن دو ماهگی

واکسن دو ماهگی پسر عزیزم دو ماهگیت مبارک فرزند عزیزم روز شنبه سوم مرداد ماه دو ماه شدی من  و مامان رفتیم و واست واکسن زدیم شما خیلی سرحال بودی اول قد و وزن رو چک کردن و بعد رفتیم واسه واکسن زدن رو تخت خوابیدی، اول قطره فلج اطفال بهت دادن ی کم تلخ بود و شما دوست نداشتی بعدش واست واکسن زدن. وقتی برگشتیم شما بیقرار بودی کم کم تب کردی و بی طاقتیت بیشتر شد شب رو کلا نخوابیدی و من و مامان هم بیدار بودیم دستمال رو پاهات و پیشانیت میذاشتیم شاید تب شما پایین بیاد و آرام بشی ولی شما درد داشتی،  واسه اولین بار اشکاتو دیدم اشکات تند تند رو گونه هات میامد و جیغ میزدی طاقت دیدن اشکاتو نداشتم تمام بدنم درد گرفته بود ساعت 9 صبح رضا...
5 مرداد 1394

مهمونی اونم دوتا

قرار بود وقتی از بیمارستان اومدیم ی مهمونی بدیم و همه رو دعوت کنیم ولی چون پسری زردی گرفت و بستری شد و بعدش کلی مهمونی زنونه داشتیم و همه آمدن دیدن پسرم و بعد از اونا مراسم سنت کردن اصلا وقت نکردیم تا بالاخره سر ی فرصت مناسب دو تا مهمونی حسابی دادیم البته دوتا به علت کمبود جا و تعداد زیاد مهمونا ی مهمونی با کل خانوده بابا سعید و ی مهمونی با خانواده خودم دیگه واسه هر دو مهمونی کلی زحمت کشیدیم و چند جور غذا و کلی ژله و سالاد که همگی سلیقه و ابتکار خودم بود. البته چون سرم خیلی شلوغ بود زیاد عکس نگرفتم فقط چند تا عکس از سالاد ها و ژله ها گرفتم که واست میذارم. ...
28 تير 1394

مراسم ویژه

مراسم سنت شدن یکی از مهمترین مرحله زندگی یک مرد، مراسم سنت شدنه که دستور پیامبر اسلامه. من بابت این کار کلی تحقیق کردم که در چه سنی و توسط چه کسی این کار رو برای پسرم انجام بدم، جای دولتی زیادی وجود داشت که با حداقل هزینه این کار رو انجام میداد ولی من اصلا حاضر نبودم ی عمل به این مهمی رو هر جایی انجام بدم، بیمارستان دولتی بچه رو میبرن سنت میکنن بعد میدن بیرون معلوم نیست چه کسی و چطور این کار رو انجام میده بچه بیهوش میشه نمیشه و کلی خطر دیگه..... من و بابایی اصلا به کار رضایت ندادیم بالاخره روز موعد فرا رسید و در روز چهاردهم تیرماه توسط ی متخصص با تجربه  پسرم سنت شد . اون روز من و باباسعید و مامان رفتیم خودمون کنارت بودیم البت...
20 تير 1394

مهمونی های هر روز عصر

امیرعلی و مهمونی این روزها خیلی مهمون داریم امروز هم چند تا از دوستای من آمده بودن دیدن پسری ولی آقا خواب بود. کلی واست ذوق کردن و باهات بازی کردن تا بیدار شدی اما فایده نداشت شما هر کار دوست داری انجام میدی و شروع کردی خمیازه کشیدن لالا کردی و اصلا به مهمونا توجه نکردی ...
5 تير 1394

عکس ها تا یک ماهگی

تا یک ماهگی چند ساعت بعد از تولد این اولین عکسیه که خودم ازت گرفتم ولی چون تخت شما بلندتر از من بود از پشت شیشه افتادی یک روز بعد از تولد اینجا تازه از بیمارستان مرخص شدیم و شما شیر خورده بودی و مامانم داشت پشتتو ماساژ میداد این عکس تو بیمارستان محمد کرمانشاهی بود ساعت 3 شب تو بغل خودم تو این عکس تازه از بیمارستان مرخص شده بودی و راحت تو خونه خوابیدی امیرعلی تو خواب در حال خندیدن امیرعلی بعد از اولین حموم امیرعلی به دنبال پسونک امیرعلی در خواب ناز تعجب امیرعلی قربون اون دستای کوچولوت برم که اینطوری شیشه شیر رو گرفتی حالت...
31 خرداد 1394

ممنونم

قربانی کردن وقتی بیمارستان بودیم کلی واست نذر و نیاز کرده بودیم مخصوصا پدر و مامان همون روزی که از بیمارستان مرخص شدیم پدرم اومد و من و بابا سعید و پدر شما رو آوردیم خونه مامان هم غذا درست کرده بود و با اسپند اومد استقبالمون، پدردو تا خروس گرفته بود و همون لحظه که ما آمدیم قربانی کرد، یک هفته بعد هم زحمت کشید و واسه تنها نوه عزیزش ی گوسفند قربانی کرد. خدا رو شکر واسه سلامتیت پسرم، پدرجون و مامانی خیلی دوستت دارن امیدوارم نوه خوبی باشی و قدرشون رو بدونی. ...
30 خرداد 1394