وبلاگ ماوبلاگ ما، تا این لحظه: 12 سال و 15 روز سن داره
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 11 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره
اهورااهورا، تا این لحظه: 6 سال و 8 ماه و 22 روز سن داره

خاطرات عاشقانه گل پسرام

انتخاب تخت

خوشبخاته بعد از گشتن فراوان تخت و کمد کودک نوجوان پسرم انتخاب شد، البته تا از تهران بیاد حدودا یکماه دیگه به دستمون میرسه الان فقط ی عکس دارم که واست میزارم حتما بعد از تکمیل سیسمونی عکساشو واست خواهم گذاشت. ...
30 فروردين 1394

مکان جدید

خونه کشی خبر خوب اینکه ی خونه قشنگ دیگه پیدا کردیم و قرارداد بستیم به این خونه خیلی نزدیکه ولی خونه کشی واقعا سخته من خیلی سنگین شدم و شکمم بزرگ شده خیلی زود خسته میشم اما مجبوریم دیگه کارمیکنم ولی با احتیاط کامل، سعی میکنم شما اذیت نشی ولی خیلی سخته بابا سعید هم کمک میکنه ولی سرعت عمل قبلا رو نداریم درحال جمع کردن وسیله ها بودیم که من ناراحت شدم و دکتر استراحت مطلق بهم داد مامانی خیلی کمک کرد دستش درد نکنه تمام زحمت ما گردن اون افتاد و کل وسیله ها رو جمع کرد تازه همزمان از منم نگهداری میکرد و آشپزی میکرد خیلی خسته شد دست و کمرش خیلی درد گرفت خیلی نگران شما بود خدا نگهدارش باشه موقع جابه جا کردن وسیله ها هم دایی سهیل و عمو میثم ...
28 فروردين 1394

تعیین جنسیت

بالاخره معمای جنسیت شما توسط ی دکتر مهربون حل شد و جنسیت شما معلوم شد.  همه خیلی علاقه مند بودن که بدونن شما آقا پسری یا دختر خانم، واسه من اصلا فرقی نمیکرد چون اینقد دوستت دارم که اندازه نداره ولی همه حدس میزدن و تازه شرط بندی هم کرده بودن. نی نی ما گل پسره در اوج وسیله جمع کردن و خونه کشی بودیم که یک مرتبه دل درد بدی گرفتم دردشدید و شدیدتر میشد مامان رفت پیش منشی دکتر و شرایطتمو گفت و با کلی خواهش منشی رضایت داد نفر آخر ویزیت بشم وقتی دکتر دید گفت ضربان قلب بچه کم شده و احتمال زایمان زود رس داری نامه بیمارستان نوشت و منو فرستاد بیمارستان. از داخل مطب من نتونستم اشکامو  کنترل کنم و تند اشک میریختم بلافاصله رفتیم ...
19 فروردين 1394

زنده شدن طبیعت

شروع سال 1394 امسال سال تحویل ساعت دو و پانزده دقیقه ویازده ثانیه نیمه شب بود من از 6 صبح بیدار شدم و یکسر فعالیت داشتم شب خیلی خسته بودم ولی سعی کردم خودمو سرگرم کنم تا خوابم نبره وموقع تحویل سال بیدار باشیم قرآن خوندم کلی دعا خوندم تا لحظه تحویل سال، سال جدید سه تایی بیدار بودیم و آغاز سال جدید رو جشن گرفتیم دلبندم شما هم خوب اعلام حضور کردی و خوشحالیتو واسه سال جدید نشون دادی کلی بازی کردی و تو دل مامانی ضربه زدی اینجوری: بعد از تحویل سال بابا سعید فیلمبردای کرد و بعدش خوابیدیم چون خیلی خسته بودیم اما شما اصلا قصد خوابیدن نداشتی اولین بار بود اینقد محکم ضربه میزدی بابایی خوابید ولی من نمیتونستم بخوابم اومدم تو هال ...
18 فروردين 1394

دلنگرانی

خبر بد واسه خونه کشی چند روز پیش ی نمایشگاه مادر،کودک و نوزاد زده بودن من و بابایی با کلی شوق و ذوق همون روز اول نمایشگاه رفتیم زیاد وسیله های جالبی نداشت اما آقا هادی دوست بابا اونجا ی غرفه داشت و فهمیدیم نمایندگی پوشک نوزاد زده کلی خوشحالی کردیم پوشک شما دیگه تامین شد بعد بابا و دوستش کلی خندیدن و خوش گذشت و برگشتیم خونه اما .... وقتی برگشتیم با صاحب خونه واسه تمدید قرارداد تماس گرفتیم ولی اون گفت باید خونه رو خالی کنیم چون قراره پسرش بیاد اینجا، واقعا شوک بدی خوردیم این خونه خونه خیلی خوبیه من دوست ندارم تو ماه های آخر بارداری دنبال خونه و استرس خونه کشی باشم ولی چه فایده! مجبوریم دیگه! نی نی قشنگم پیش خدا هستی واسمون دعا...
4 اسفند 1393

دلنوشته هایی برای فرزندم

فرزند عزیزم سلام هر روز که میگذره یک روز زیبا از دوران بارداری رو سپری میکنم و نزدیک تر میشم برای در آغوش کشیدنت، دیدارت را که تصور میکنم احساس خاص و غیر قابل توصیفی دارم در کنار این احساس دوران بارداری قشنگی رو سپری میکنم. اولین بار که تکون خوردی حالت یک حباب تو دلم بود ذوق زده شده بودم کم کم که بزرگتر شدی تکون خوردنات مثل نبض شد اما حالا دقیقا میتونم ضربه های آرامی که میزنی حس کنم هر ضربه نشان از سلامتی شماست و من خیلی خوشحال میشم اولین ضربه محکم رو میدونی کی به مامی زدی! خیلی جالب بود داشتیم غذا میخوردیم من در دوران بارداری خیلی آرام غذا میخورم تو محکم ضربه میزدی فکر کنم نگران بودی از بابایی جا نمونیم آخه اون خیلی سریع غذا میخوره. ...
20 بهمن 1393

هدیه های جدید

دومین سوغاتی شاهزاده کوچولو فکر کنم دست دایی سهیل سبک بود و بازم سوغاتی گرفتیم این بار خاله زهره و خاله شیما زحمت کشیدن  واسمون سوغاتی آوردن دستشون درد نکنه. خاله زهره مهربون ی جفت کفش واسه نی نی آورده که خیلی قشنگه قربون نی نی عزیزم برم این اولین کفش اسپرت زندگیشه تا صبح نگاش کردم و قربون صدقت رفتم ، زودتر بیا دیگه عزیزم . خاله شیما عزیز هم زحمت کشیده واسه نی نی و مامان شکمو انگشت پیچ (سوغاتی مخصوص همدان) رو  آورده. دستتون درد نکنه امیدوارم من و نی نی بتونیم محبتاتون رو جبران کنیم. خیلی ممنون خاله های مهربون و عزیز ...
6 دی 1393

هدیه ها

اولین سوغاتی شاهزاده کوچولو  دایی سهیل واسه شهادت امام رضا رفت مشهد خوش به سعادتش من و بابا سعید هم خیلی دوست داشتیم بریم اما به دلیل حضور شما نمیشد. وقتی دایی جون برگشت واقعا غافلگیر شدیم کلی سوغاتی داشتیم از همه مهمتر واسه شاهزاده کوچولو ی جفت کفش و ی جوراب خیلی قشنگ از اونجا تبرک کرده بود و آورده بود این اولین بار بود کسی واسه شما هدیه میخرید دست دایی خوش سلیقه درد نکنه که واقعا خوشحالمون کرد و کلی ذوق کردیم.   من و بابا سعید هم سوغاتی گرفتیم واسه من ی شال و ی تونیک مجلسی زیبا با ی شلوار، واسه بابا سعید هم ژاکت خیلی قشنگ، علاوه بر اینها زعفران  و زرشک و نبات هم سوغاتی گرفتیم .  شاهزاده ...
4 دی 1393

دور از خونه

شاهزاده کوچولو در محل کار مامان نی نی قشنگم ی بچه خیلی خوب و فهمیده هست و اصلا مامان رو اذیت نمیکنه و در انجام کارا به مامان کمک میکنه شاهزاده کوچولو تو محل کار مامان هم طرفدارای زیادی داره اولین طرفدار اون خاله زهره که خانم دکترمون هم هست این مدت خیلی اذیتش کردیم و اون همیشه با محبت راهنماییمون میکرد   ازش ممنونم و امیدوارم بتونیم زحمتاشو جبران کنیم خاله جون ی پسر خوشگل و شیطون به اسم بردیا داره که من خیلی دوستش دارم و هر وقت میاد پیشمون کلی باهاش بازی میکنم خیلی شیرین زبان و عزیزه من که عاشقشم خاله زهره و بردیای عزیز دوستتون داریم خاله دوم شما خاله شیما هست که اونم خیلی مهربونه و هر روز احوالتو میپرسه و باهات حرف میزنه، &...
3 دی 1393