وبلاگ ماوبلاگ ما، تا این لحظه: 12 سال و 13 روز سن داره
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 29 روز سن داره
اهورااهورا، تا این لحظه: 6 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره

خاطرات عاشقانه گل پسرام

عکس ها تا نه ماهگی

تا نه ماهگی امیرعلی در حال برنامه کودک نگاه کردن پسرم و پدرم تا غافل شیم یا زیر مبلی یا زیر میز یکی از تفریحات و سرگرمی هات هم لوستر هست پسرم در حال زبون درازی یکی از تفریحات پسرم اینه بره کشوها رو بکشه و وسایل داخلشو بیاره بیرون مخصوصا کنسول قاشق چنگال، عاشق قاشق چنگالای توش هستی تخته بازی گل پسر با خودش اینقد عروسک هزارپا رو دوست داری وقتی میخوابی بغلش میکنی واسه دایی پیام اومد با شنیدن صدای گوشیش از بغل بابا سریع رفتی تا  گوشی دایی رو چک کنی عاشق بیرون رفتنی البته به قول خو...
3 اسفند 1394

آش دندونی

مامان عزیزم زحمت کشید و واسه دندون گل پسرم آش دندونی درست کرد، واسه تزیینات آش دندونی هم من ی کم ایده داشتم ولی به علت کار زیاد نرسیدم همه رو عملی کنم ی کم تزیینات طراحی کردم که همه خیلی خوششون اومده بود اینم عکس کاسه ها وقتی که آماده شد. اون شب امیرعلی نخوابید و همش بازی کرد،ساعت 12 شب اثری از خواب تو چشمای پسری وجود نداره صبح آش آماده شد خاله شهلا زحمت کشید و دیدن دندون پسرم ی ماشین شارژی خیلی قشنگ هدیه آورد شادی جون هم ی موبایل واست خریده بود که لمسی بود و آهنگ میزد و کلی قابلیت داشت، به این امید که به موبایل برگترها دست نزدی و با گوشی خودت که اشعه هم نداره بازی کنی. هدیه خ...
9 بهمن 1394

عکس ها تا هشت ماهگی

تا هشت ماهگی پسرم بعداز حموم امیرعلی با عمو میثم البته به قول خودش خان عمو عمو مرغابیمو بده این روزها تا غافل میشیم زیر مبل هستی به این شکل آهنگشو دوست ندارم بزار خودم عوضش کنم پسرم در حال مطالعه روزنامه البته پاره کردن روزنامه آخ جون توپ بازی خسته شدم عروسک های تختت که دیگه نابود شدن تا رو تخت هستی میری سراغشون و یکی یکی میکنی تازه میخندی و به منم نشون میدی بعضی وقتا هم از کنار میله های تختت میندازی زمین وقتی نمیخوای غذا بخوری لباتو میدی داخل بابا میگه شکل تربچه میشی ...
3 بهمن 1394

عکس ها تا هفت ماهگی

تا هفت ماهگی امیرعلی ساعت دو شب بهت میگم جان مامان بخواب فردا باید برم سرکار  عکس العمل پسرم قربون کتاب خوندنت برم آقا مامان خانم عکس نگیر درس دارم حواسم رو پرت نکن مامان سپید بابا سعید امیرعلی اینم سفره شب یلدامون، اولین حضور امیرعلی در بلندترین شب سال. ...
4 دی 1394

ثبت خاطرات با دایی جون

آتلیه من هردوشو دوست دارم زمینه گوشیم اینو گذاشتم بقیه عکسات هنوز حاضر نشده ولی تو آتلیه حس عکاسیم گل کرده بود با گوشی خودمم چند تا عکس ازت گرفتم دایی جون خیلی ممنون زحمت کشیدی خیلی دوستت داریم. ...
11 آذر 1394

واکسن شش ماهگی

واسه واکسن شش ماهگیت با بابا سعید و مامان و دایی جون رفتیم ی ماشین رفته بودیم واسه آقا واکسن بزنیم بازم مثل ی مرد اصلا گریه نکردی و نترسیدی، خیلی خوشحال شده بودم. ولی تب داشتی و شب بیقراری کردی و تا صبح نخوابیدی مامان و دایی هم نخوابیدن واقعا هلاک شده بودن یکسر تو بغل بودی روز دوم بهتر بودی ولی بیحال بودی خدا رو شکر روز سوم کاملا خوب شدی دیگه راحت شدی تا واکسن یکسالگی ...
7 آذر 1394