وبلاگ ماوبلاگ ما، تا این لحظه: 12 سال و 13 روز سن داره
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 29 روز سن داره
اهورااهورا، تا این لحظه: 6 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره

خاطرات عاشقانه گل پسرام

عکس ها تا شش ماهگی

تا شش ماهگی اینم کیک تولد من. بابا سعید ممنون زحمت کشیدی. دایی جون میخواست کمک کنه تا پسرم رو بخوابونه بالاخره رضایت دادی و ساعت 2 شب خوابیدی داداشم هلاک شد تا پسری خوابید عمو میخواست بره مسافرت، دوست داشت قبل از رفتن شما رو ببینه اومد پیشمون بعد رفت. داری کمک مامان میکنی لوبیا واسم پاک میکنی البته دور میندازی وقتی میخوایم بوست کنیم لباتو میدی داخل، نمیخوای بوس بدی ...
5 آذر 1394

هدیه ها

امیرعلی و هدیه های جدید هدیه های مامان هدیه های دایی سهیل دایی جون واست گربه سخن گو خریده خیلی دوستش داری و واسش ذوق میکنی هدیه دایی حسین هدیه خاله شهلا هدیه های شادی جون هدیه عمو میثم تو  سفر مشهدخاله ها فقط خاله مهری همسفرمون نبود جای خاله خیلی خالی بود خاله مهری و عمه ها و عمو زحمت کشیدن و اومدن دیدن مشهد پسرم، خیلی زحمت افتادن و واست هدیه آوردن. هدیه خاله مهری هدیه عمه شهلا هدیه عمه لیلا هدیه عمو میثم هدیه های الناز جون هدیه سارا جون هدیه فاطی جون هدیه های ...
4 آذر 1394

اولین سفر و اولین زیارت

وقتی نی نی بودی و تو شکم مامان بودی نذر کردم که صحیح و سالم دنیا بیای و بریم مشهد زیارت امام رضا. خدا حاجتمو داد و مهیا شدی تا بریم مشهد، ی سفر دسته جمعی که حسابی به شما خوش گذشت و دورت شلوغ بود. با خاله شهلا و خاله فرح و الناز جون و مامان و دایی رفتیم مشهد. تو هواپیما بغل دایی جون و الناز جون بودی و شیر خوردی و خوابیدی و اصلا اذیت نکردی وقتی رسیدیم مشهد هوا بارانی بود و اون روز ما تو هتل بودیم ولی همه رفتن زیارت و ما به خاطر شما نرفتیم چون هوا سرد بود و ممکن بود پسر گلم مریض شه. ولی روزهای بعد حسابی رفتیم و زیارت کردیم و دعا خوندیم. این کلاه رو...
17 آبان 1394

عزاداری محرم

روز سوم محرم ی مراسم واسه حضرت علی اصغر شیرخوار امام حسین  برگزار شد منم شما رو بردیم تا با هم اولین عزاداری زندگیتو واسه حضرت علی اصغر کنیم. بعد از مراسم هم رفتیم خونه عمه لیلا روز عاشورا من و بابا سعید نذر داشتیم از شب قبل با مامان حسابی مشغول پخت و پز بودیم و نذرمون رو درست کردیم. بعد رفتیم تو خیابان عزاداری. خاله شهلا و خاله فرح هم آمده بودن که شما رو ببینن و حسابی شما سینه زدی و عزاداری کردی. تو خیابان عسل رو دیدیم که داشت طبل میزد پسرم حسابی عاشق اون طبل شده بود. ی کم که پایین تر اومدیم دایی حسین زحمت کشیده بود و یکی واست خرید شما حسابی خوشحال شدی کلی طبل زدی، ا...
8 آبان 1394

واکسن چهار ماهگی

سوم مهر که شما چهار ماهه شدی روز جمعه بود و واکسن چهارماهگیت به روز شنبه چهارم مهر موکول شد روز شنبه رفتیم و واکسن زدیم توی درمانگاه ی دختر بچه بود که اونم آمده بود واسه واکسن ولی دوماه از شما بزرگتر بود تمام تلاشت برقرار کردن ارتباط با اون بچه بود خیلی قشنگ سعی میکردی به زبان خودت باهاش حرف بزنی و هر سمت که ما میرفتیم نگاه شما به اون بود بالاخره رفتیم و واکسن زدیم و شما اصلا گریه نکردی ی لحظه دردت کرد و ی ناله کردی و من سریع بغلت کردم دیگه گریه نکردی، شب اول خیلی بی طاقت بودی و اصلا نخوابیدی ولی شب دوم تقریبا بهتر بودی ولی هنوز تب داشتی کم کم بهتر شدی و این مرحله هم پشت سر گذاشتیم.
7 مهر 1394

اولین عید قربان و امیرعلی

امسال اولین عید قربان بود که خانواده ما سه نفره بود و حضور قشنگ پسرم رو لمس کردیم، امسال ما دو قربانی داشتیم پدر و مامان ی گوسفند قربانی داشتن و با عمه ها و عمو هم قرار داشتیم ی گوسفند قربانی کنیم و ما مونده بودیم کجا بریم؟ پدر جون زحمت کشید و مراسم قربانی کردن رو به روز جمعه موکول کرد تا ما هم باشیم. روز پنج شنبه صبح زود بیدار شدیم و رفتیم خونه عمه شهلا. وقتی رسیدیم شما بغل عمه رفتی و دلبری کردی اینم قربانی عید ما امیرعلی و دیانا اینجا هم کلاه باشگاه نسیم رو پوشیده بودی روز بعد هم که جمعه بود رفتیم پیش پدر و مامان و باز هم قربانی خاله مهری اینا هم اونجا بودن و خلاصه حسابی کباب خوردیم و...
5 مهر 1394

عکس ها تا چهار ماهگی

تا چهار ماهگی عزیزم حرکت کردنت تو خواب زیاد شده و وقتی میخوابی خیلی باید مراقبت باشم. امیرعلی عصبانی تو این عکس انگار شکست عشقی خوردی قربون چشمای قشنگ و رنگیت برم خاله زهره دوست عزیزم زحمت کشید و واست شلوار کردی گرفت، با گیوه هات پوشیدیم خیلی بانمک شدی امیرعلی در حال رفتن به مهمونی امیرعلی در حال پاستور بازی کردن ساعت یک شب، اثری از خوابیدن تو چشمات وجود نداره و اما ساعت سه شب و همچنان نخوابیدن آقا پسر میدونم زوده سوار شی، ولی من و بابا عجله داریم ی لحظه سوار شدی و ازت عکس گرفتیم. ...
3 مهر 1394