وبلاگ ماوبلاگ ما، تا این لحظه: 12 سال و 13 روز سن داره
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 29 روز سن داره
اهورااهورا، تا این لحظه: 6 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره

خاطرات عاشقانه گل پسرام

مهمونی اونم دوتا

قرار بود وقتی از بیمارستان اومدیم ی مهمونی بدیم و همه رو دعوت کنیم ولی چون پسری زردی گرفت و بستری شد و بعدش کلی مهمونی زنونه داشتیم و همه آمدن دیدن پسرم و بعد از اونا مراسم سنت کردن اصلا وقت نکردیم تا بالاخره سر ی فرصت مناسب دو تا مهمونی حسابی دادیم البته دوتا به علت کمبود جا و تعداد زیاد مهمونا ی مهمونی با کل خانوده بابا سعید و ی مهمونی با خانواده خودم دیگه واسه هر دو مهمونی کلی زحمت کشیدیم و چند جور غذا و کلی ژله و سالاد که همگی سلیقه و ابتکار خودم بود. البته چون سرم خیلی شلوغ بود زیاد عکس نگرفتم فقط چند تا عکس از سالاد ها و ژله ها گرفتم که واست میذارم. ...
28 تير 1394

مراسم ویژه

مراسم سنت شدن یکی از مهمترین مرحله زندگی یک مرد، مراسم سنت شدنه که دستور پیامبر اسلامه. من بابت این کار کلی تحقیق کردم که در چه سنی و توسط چه کسی این کار رو برای پسرم انجام بدم، جای دولتی زیادی وجود داشت که با حداقل هزینه این کار رو انجام میداد ولی من اصلا حاضر نبودم ی عمل به این مهمی رو هر جایی انجام بدم، بیمارستان دولتی بچه رو میبرن سنت میکنن بعد میدن بیرون معلوم نیست چه کسی و چطور این کار رو انجام میده بچه بیهوش میشه نمیشه و کلی خطر دیگه..... من و بابایی اصلا به کار رضایت ندادیم بالاخره روز موعد فرا رسید و در روز چهاردهم تیرماه توسط ی متخصص با تجربه  پسرم سنت شد . اون روز من و باباسعید و مامان رفتیم خودمون کنارت بودیم البت...
20 تير 1394

مهمونی های هر روز عصر

امیرعلی و مهمونی این روزها خیلی مهمون داریم امروز هم چند تا از دوستای من آمده بودن دیدن پسری ولی آقا خواب بود. کلی واست ذوق کردن و باهات بازی کردن تا بیدار شدی اما فایده نداشت شما هر کار دوست داری انجام میدی و شروع کردی خمیازه کشیدن لالا کردی و اصلا به مهمونا توجه نکردی ...
5 تير 1394

عکس ها تا یک ماهگی

تا یک ماهگی چند ساعت بعد از تولد این اولین عکسیه که خودم ازت گرفتم ولی چون تخت شما بلندتر از من بود از پشت شیشه افتادی یک روز بعد از تولد اینجا تازه از بیمارستان مرخص شدیم و شما شیر خورده بودی و مامانم داشت پشتتو ماساژ میداد این عکس تو بیمارستان محمد کرمانشاهی بود ساعت 3 شب تو بغل خودم تو این عکس تازه از بیمارستان مرخص شده بودی و راحت تو خونه خوابیدی امیرعلی تو خواب در حال خندیدن امیرعلی بعد از اولین حموم امیرعلی به دنبال پسونک امیرعلی در خواب ناز تعجب امیرعلی قربون اون دستای کوچولوت برم که اینطوری شیشه شیر رو گرفتی حالت...
31 خرداد 1394

ممنونم

قربانی کردن وقتی بیمارستان بودیم کلی واست نذر و نیاز کرده بودیم مخصوصا پدر و مامان همون روزی که از بیمارستان مرخص شدیم پدرم اومد و من و بابا سعید و پدر شما رو آوردیم خونه مامان هم غذا درست کرده بود و با اسپند اومد استقبالمون، پدردو تا خروس گرفته بود و همون لحظه که ما آمدیم قربانی کرد، یک هفته بعد هم زحمت کشید و واسه تنها نوه عزیزش ی گوسفند قربانی کرد. خدا رو شکر واسه سلامتیت پسرم، پدرجون و مامانی خیلی دوستت دارن امیدوارم نوه خوبی باشی و قدرشون رو بدونی. ...
30 خرداد 1394

مراسم های خاص

یکی از مراسم هایی که داشتیم نام گذاری پسر عزیزم بود که پدر عزیزم زحمت کشید و در هفتمین روز تولدت این کار رو انجام داد پدر جون اول وضو گرفت بعد پسرم رو در آغوش گرفت و چند سوره قرآن خواند و بعد تو گوش پسرم اذان گفت و نام زیبای امیرعلی رو تو گوش پسری گفت خیلی جالب بود در کل اون مدت پسری ساکت و آروم تو آغوش پدرجون بود و وقتی اسمشو شنید لبخند زد، واقعا حس بسیار زیبایی داشتم که اصلا قابل توصیف نیست. بابا سعید وقتی شناسنامتو گرفت با ی کادو و ی جعبه شیرینی اومد خونه و با دیدن شناسنامه پسرم همه کلی خوشحالی کردیم هدیه ویژه هم واسه من بود خیلی خوشحال شدم و سریع دستم کردم البته بابایی میگفت خواسته تو بیمارستان بهم هدیه بده که چون همه چی یکدفع...
28 خرداد 1394

بازم روزای سخت

دو روزبعد از تولد روز سه شنبه پنجم خرداد از بیمارستان مرخص شدیم وقتی دکتر امیرعلی رو معاینه کرد واسش آزمایش زردی نوشت جواب که آمد گفتن ی زردی بسیار خفیف داره ولی نیاز به بستری نیست و ما رو مرخص کردن ولی گفتن واسه چکاب فردا دوباره ی آزمایش بدیم ما با کلی خوشحالی اومدیم خونه  و فردا واسه آزمایش مجدد رفتیم بیمارستان محمد کرمانشاهی که بیمارستان فوق تخصصی نوزادانه و نزدیک خونمون، اما متاسفانه زردی بالا رفته بود اول خواستیم دستگاه کرایه کنیم و بیاریم خونه ولی دکتر گفت اون دستگاه ها ضعیفه و جواب نمیده تصمیم گرفتم برم بیمارستان خصوصی ولی دکتری که اونجا بود برگه بیمارستان بچه خودشو بهم نشون داد که بچه خودش رو تو اون بیمارستان بستری کرده چون...
27 خرداد 1394

خاطرات شیرین

خاطرات زایمان زایمان من یکدفعه شد و واقعا همه غافلگیر شدیم  تو اینترنت خونده بودم که هفته های آخر خیلی واسه بچه مهمه به خاطر همین دوست داشتم تا آخرین لحظه با تمام وجودم ازت حمایت کنم من دوست داشتم طبیعی زایمان کنم تا کامل و بالغ به دنیا بیای ی کم هم میترسیدم ولی فقط به این فکر میکردم که تا زمانیکه خدا صلاح میدونه و توانایی دارم تو وجودم پرورشت بدم  دوم خرداد که واسه چکاب رفتم دکتر ی سونوگرافی واسم نوشت رفتم سونو اعلام خطر کرد، منم کلی شوکه شدم رفتم پیش دکتر،خانم دکتر واسم وقت عمل گذاشت و گفت فردا برو پذیرش پس فردا عملت میکنم.بین تاریخ سونو و تاریخ دکتر 2 هفته اختلاف بود سونو میگفت هفته 40 هستی و طبق نظر دکتر هفته 38 بودم، دکتر...
20 خرداد 1394

زندگی یک مادر

زندگی آرام است، مثل آرامش یک خواب بلند/ زندگی شیرین است، مثل شیرینی یک روز قشنگ/ زندگی رویایی است، مثل رویای یک کودک ناز/ زندگی زیبایی است، مثل زیبایی یک غنچه ی باز/ زندگی تک تک این ساعتهاست، زندگی چرخش این عقربه هاست/ زندگی راز دل یک مادر است ، زندگی مثل زمان در گذر است ...
11 خرداد 1394

پایان انتظار عاشقانه

پروردگارم تو را سپاس كه زلال مهربانيت را در سرچشمه وجود من جاري ساختي و مرا زن نام نهادي . تورا سپاس كه مرا لبريز از لطافت و مهر كردي و مرا لباس مرد عنوان كردي . تورا سپاس كه بر مرواريد وجودم پوششي از حيا و عفاف كشيدي و مرا همسر قرار دادي. تو را سپاس كه گلهاي باغ بشريت را به من سپردي و مرا مادر خطاب كردي . مبارك باد بر تو چنين خلقتي و گوارا باد بر من وجود چنين خالقي 9 ماه انتظار عاشقانه من به پایان رسید و سومین عضو خانواده سه نفره ما در سومین روز از سومین ماه سال 94  مصادف با تولد امام سجاد (ع) به دنیا آمد. پسرم به این دنیا خوش اومدی.(1394/03/03) ...
10 خرداد 1394