وبلاگ ماوبلاگ ما، تا این لحظه: 12 سال و 13 روز سن داره
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 29 روز سن داره
اهورااهورا، تا این لحظه: 6 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره

خاطرات عاشقانه گل پسرام

عکس بارداری

بنا به پیشنهاد دایی جون در آخرین روزهای بارداری آتلیه رفتیم و کلی عکس قشنگ انداختیم من اینجا فقط یکی برات میذارم که یادگاری بمونه  ...
30 ارديبهشت 1394

شیرین ترین سختی ها

حال و هوای قبل از زایمان این روزها خیلی سنگین شدم ورم حاملگی من افتاده رو پاهام دیگه هیچ کفشی اندازه پام نمیشه خیلی هم پاهام درد میکنه امیدوارم وقتی پسرم به دنیا اومد قدر من و این زحمتامو بدونه گل پسر منتظرم زود بیا در آغوشم. ...
29 ارديبهشت 1394

وسایل جدید

سیسمونی پسری پدر و مادرم زحمت کشیدن و واسه اولین نوه عزیزشون سیسمونی تهیه کردن و مثل جهزیه قشنگ و کاملی که برام تهیه کرده بودن این بار هم واسه سیسمونی سنگ تموم گذاشتن و کلی وسیله های قشنگ و زیبا واسمون تهیه کردن دست گلشون درد نکنه درتمام زندگی پشت و پناهم بودن با تمام وجود بهشون افتخار میکنم و براشون آرزوی سلامتی دارم                       آنانکه وجودم برایشان همه رنج بود و وجودشان برایم همه مهر، توانشان رفت تا به توانایی برسم و موهـایشان سپید گشت تا رویم سپیــد بماند. آنان که فروغ نگاهشـان، گرمی کلامشان و یاد و خاطرشان،...
12 ارديبهشت 1394

مهمترین وظیفه والدین

نامت زیباست انتخاب نام نیکو مهمترین وظیفه والدین است، نام انتخابی فرزند باید دارای معنی خوب و زیبا باشه، من معتقدم اسم به کودکان شخصیت و شایستگی میده و این نام باید در جایگاه و مقامی قرار بگیره که تمام شایستگی هاشو نشون بده. طبق رسم انتخاب اسم به عهده جد پدری هست، خدابیامرز آقا (پدربزرگت)، اسم اولین پسرش رو از یک امام انتخاب کرده به تبعیت از اون و به خاطر رویای صادقانه ای که در عید غدیر خم در عالم خواب و رویا دیدم اسم اولین نوه پسری خانواده رو اسم اولین امام مولا علی (ع) انتخاب کردیم چون میدونم اگه زنده بود همین کار رو میکرد به خاطر اینکه ایرانی هم باشه اسم امیر (به معنای پادشاه بزرگ،سرور،سالار، بلند مرتبه) رو به اسمت اضافه کردیم ...
11 ارديبهشت 1394

انتخاب تخت

خوشبخاته بعد از گشتن فراوان تخت و کمد کودک نوجوان پسرم انتخاب شد، البته تا از تهران بیاد حدودا یکماه دیگه به دستمون میرسه الان فقط ی عکس دارم که واست میزارم حتما بعد از تکمیل سیسمونی عکساشو واست خواهم گذاشت. ...
30 فروردين 1394

مکان جدید

خونه کشی خبر خوب اینکه ی خونه قشنگ دیگه پیدا کردیم و قرارداد بستیم به این خونه خیلی نزدیکه ولی خونه کشی واقعا سخته من خیلی سنگین شدم و شکمم بزرگ شده خیلی زود خسته میشم اما مجبوریم دیگه کارمیکنم ولی با احتیاط کامل، سعی میکنم شما اذیت نشی ولی خیلی سخته بابا سعید هم کمک میکنه ولی سرعت عمل قبلا رو نداریم درحال جمع کردن وسیله ها بودیم که من ناراحت شدم و دکتر استراحت مطلق بهم داد مامانی خیلی کمک کرد دستش درد نکنه تمام زحمت ما گردن اون افتاد و کل وسیله ها رو جمع کرد تازه همزمان از منم نگهداری میکرد و آشپزی میکرد خیلی خسته شد دست و کمرش خیلی درد گرفت خیلی نگران شما بود خدا نگهدارش باشه موقع جابه جا کردن وسیله ها هم دایی سهیل و عمو میثم ...
28 فروردين 1394

تعیین جنسیت

بالاخره معمای جنسیت شما توسط ی دکتر مهربون حل شد و جنسیت شما معلوم شد.  همه خیلی علاقه مند بودن که بدونن شما آقا پسری یا دختر خانم، واسه من اصلا فرقی نمیکرد چون اینقد دوستت دارم که اندازه نداره ولی همه حدس میزدن و تازه شرط بندی هم کرده بودن. نی نی ما گل پسره در اوج وسیله جمع کردن و خونه کشی بودیم که یک مرتبه دل درد بدی گرفتم دردشدید و شدیدتر میشد مامان رفت پیش منشی دکتر و شرایطتمو گفت و با کلی خواهش منشی رضایت داد نفر آخر ویزیت بشم وقتی دکتر دید گفت ضربان قلب بچه کم شده و احتمال زایمان زود رس داری نامه بیمارستان نوشت و منو فرستاد بیمارستان. از داخل مطب من نتونستم اشکامو  کنترل کنم و تند اشک میریختم بلافاصله رفتیم ...
19 فروردين 1394

زنده شدن طبیعت

شروع سال 1394 امسال سال تحویل ساعت دو و پانزده دقیقه ویازده ثانیه نیمه شب بود من از 6 صبح بیدار شدم و یکسر فعالیت داشتم شب خیلی خسته بودم ولی سعی کردم خودمو سرگرم کنم تا خوابم نبره وموقع تحویل سال بیدار باشیم قرآن خوندم کلی دعا خوندم تا لحظه تحویل سال، سال جدید سه تایی بیدار بودیم و آغاز سال جدید رو جشن گرفتیم دلبندم شما هم خوب اعلام حضور کردی و خوشحالیتو واسه سال جدید نشون دادی کلی بازی کردی و تو دل مامانی ضربه زدی اینجوری: بعد از تحویل سال بابا سعید فیلمبردای کرد و بعدش خوابیدیم چون خیلی خسته بودیم اما شما اصلا قصد خوابیدن نداشتی اولین بار بود اینقد محکم ضربه میزدی بابایی خوابید ولی من نمیتونستم بخوابم اومدم تو هال ...
18 فروردين 1394

دلنگرانی

خبر بد واسه خونه کشی چند روز پیش ی نمایشگاه مادر،کودک و نوزاد زده بودن من و بابایی با کلی شوق و ذوق همون روز اول نمایشگاه رفتیم زیاد وسیله های جالبی نداشت اما آقا هادی دوست بابا اونجا ی غرفه داشت و فهمیدیم نمایندگی پوشک نوزاد زده کلی خوشحالی کردیم پوشک شما دیگه تامین شد بعد بابا و دوستش کلی خندیدن و خوش گذشت و برگشتیم خونه اما .... وقتی برگشتیم با صاحب خونه واسه تمدید قرارداد تماس گرفتیم ولی اون گفت باید خونه رو خالی کنیم چون قراره پسرش بیاد اینجا، واقعا شوک بدی خوردیم این خونه خونه خیلی خوبیه من دوست ندارم تو ماه های آخر بارداری دنبال خونه و استرس خونه کشی باشم ولی چه فایده! مجبوریم دیگه! نی نی قشنگم پیش خدا هستی واسمون دعا...
4 اسفند 1393

دلنوشته هایی برای فرزندم

فرزند عزیزم سلام هر روز که میگذره یک روز زیبا از دوران بارداری رو سپری میکنم و نزدیک تر میشم برای در آغوش کشیدنت، دیدارت را که تصور میکنم احساس خاص و غیر قابل توصیفی دارم در کنار این احساس دوران بارداری قشنگی رو سپری میکنم. اولین بار که تکون خوردی حالت یک حباب تو دلم بود ذوق زده شده بودم کم کم که بزرگتر شدی تکون خوردنات مثل نبض شد اما حالا دقیقا میتونم ضربه های آرامی که میزنی حس کنم هر ضربه نشان از سلامتی شماست و من خیلی خوشحال میشم اولین ضربه محکم رو میدونی کی به مامی زدی! خیلی جالب بود داشتیم غذا میخوردیم من در دوران بارداری خیلی آرام غذا میخورم تو محکم ضربه میزدی فکر کنم نگران بودی از بابایی جا نمونیم آخه اون خیلی سریع غذا میخوره. ...
20 بهمن 1393