وبلاگ ماوبلاگ ما، تا این لحظه: 12 سال و 15 روز سن داره
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 11 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره
اهورااهورا، تا این لحظه: 6 سال و 8 ماه و 22 روز سن داره

خاطرات عاشقانه گل پسرام

هدیه مادر عزیزم

مادر عزیزم برای زایمان من زحمت کشید و یک تلویزیون برای اتاق بچه ها تهیه کرد و اینکه بعد از آماده سازی اتاق جدید تلویزیون نصب شد واقعا ممنونیم بهترین مامانی دنیا امیر خیلی خوشحال شد چون همیشه برای نگاه کردن تلویزیون با بابا سعید مشکل داشت بابا اخبار میخواست و آقا امیر کارتون ...
2 بهمن 1398

آماده سازی اتاق آقا پسرها

یک هفته قبل از تولد شروع به آماده سازی خونه کردیم برای ورود عضو جدید. اتاق رو تقریبا دو نفره کردیم و وسایل رو عوض کردیم و البته با نظر آقا امیر همه چی آبی شد (آبی شدن اتاق یکی از بزرگترین آرزوهای امیر بود) کابینت ها هم که سه ماه بود سفارش داده بودیم و چون درگیر مراسم و فاتحه بودیم دوماه بود که آماده شده بود و تو کارگاه بود و بالاخره اومدن و نصبش کردن. واقعا از سعید ممنونم که کلی زحمت کشید و همه چی رو برای تغییر روحیه من فراهم کرد ...
1 بهمن 1398

حال و روز بد این روزهای خودم

از حال بد خودم بگم تنها یک روز بعد از دست دادن پدر عزیزم حالم بسیار بد شد و دکتر احتمال زایمان زودرس بهم داد و استراحت مطلق حتی قدرت راه رفتن هم نداشتم سعید و سهیل به زور تا مطب دکتر میبردن و میاوردن و آمپول و سرم و استراحت مطلق اما دوایی به درد دل ماتم زده من نداشت و کار به بیمارستان کشید ناگفته نمونه از زحمات پسرعمم باید تشکر کنم که سنگ تمام گذاشت حال من به روزی رسید که دیگه خون بالا میاوردم و هیچ امیدی به زنده بودن خودم و فرزند کوچولوم نداشتم. اما حال مادرم از من بدتر شد و کار اونم به بیمارستان کشید ناگفته نمونه آنفولانزای بسیار شدیدی که گرفتیم ویروسی بود و همه مبتلا شده بودیم حال بد مامان باعث شد ی کم به خودم بیام و به خاطر اونا هم...
30 دی 1398

دی 98

برای روحیه دادن به امیر تصمیم گرفتم دوباره مهد رفتن رو بعد از بیست روز تعطیلی برقرار کنم که حداقل با مراسم جشن تو مهد کودک ی کم امیر از حال و روز این روزهای بد خونه جدا شه و روحیش عوض شه متاسفانه حال خوبی برای گرفتن عکس نداشتم ولی کلی مراسم قشنگ تو مهد داشتی و با دوستات بهت خوش گذشته بود ...
29 دی 1398

آخرین هدیه پدرم برای امیر

با وجود اینکه روزای آخر حال پدر اصلا مساعد نبود ولی طبق خواسته خودش کارت بانکیش رو به من داد و برای امیر یک ماشین خیلیل قشنگ تهیه کردم کادو کردم و کنار تخت پدر گذاشتم بعد پدر امیرعلی رو صدا زد و بهش ماشین رو داد در آغوشش گرفت و بوسش کرد امیر از خوشحالی جیغ میزد و تند تند پدر رو میبوسید و گفت ماشین فرمان دار آخ جون. آخ چقدر دلم تنگه برات پدر ...
6 دی 1398

آذر 98 و غم فراق

نوشتن این پست اینقد برام سنگینه که با وجود مدت زمان زیادی که ازش گذشته ولی قدرت نوشتن کلمه ای رو ندارم و فقط دوست دارم گریه کنم در اوج ناباوری هر روز پدر ضعیف تر میشد و متاسفانه شکم ورم شدیدی کرده بود با مراجعه به بیمارستان و چند تا متخصص و جراحی کردن و آب شکم رو کشیدین ولی حال و روزگار بدی داشت اما دکتر قطع امید کرد و گفت پدرتون فقط سه ماه دیگه زنده هست  وااای از خبر بد  فقط سه ماه برای دیدن پدرم فرصت داشتم در حالیکه نمیخواستم خودش بدونه و ناراحتیمون رو بفهمه گفتن اینکه چه حالی داشتیم قابل توصیف نیست مادرم هم چشماش بسیار ناراحت شده بود و طی عمل اورژانسی باید سریعا عمل میشد خودمم وسط این اوضاع اونم اواخر ...
30 آذر 1398

نام گذاری

قبلا برات نوشته بودم که کلی اسم انتخاب کردیم و از بین اسم های انتخابیمون عمه شهلا خیلی نام اهورا رو پسندید و با مشورت با بابا سعید بالاخره نام پسر گل مامان اهورا انتخاب شد تو روز سالگرد ازدواج مهسا جون ی کیک سفارش دادم و اسم بچه ها رو رو کیک نوشتیم مهسا جون خیلی خیلی سوپرایز شد و اون روز از اسم تودلی مامان رونمایی شد و خیلی زود مهسا عروس به همه گفت و اسم پسرم رو دونستن. اینم عکس کیک ما که مهسا استوری کرد. ...
9 آذر 1398

آبان ۹۸

این روزها با پدر و مامانی مهد میری و همیشه به پدر تذکر میدی که پدر مریض میشی چون هر وقت شما از مهد میای و سوار ماشین پدر میشی اولین کاری که پدر میکنه اول دست های شما رو میبوسه چون خیلی خیلی دوستت داره و با وجود اینکه این روزها پدر دوباره مریض احوال شده ولی در هر شرایطی شما رو با مامانی تا مهد میبره و میاره دستش درد نکنه واقعا ازش ممنونم. از اتفاقات دیگه این ماه تولد مامان سپید بود که مامانی و پدر برام تولد گرفتن و با ی کیک خیلی قشنگ و کادوها و ی شام عالی سوپرایزم کردن، تو این تولد در اوج شادی ولی با همه تولد هام ی فرق بزرگ داشت اونم بغضی بود که منشا ی غم بزرگ بود و اون غم چیزی جز بیماری پدر نبود پدر هر روز ضعیف تر میشه و بر خلاف تمام...
30 آبان 1398

مهر ماه 98

به قول دوستم چون پاستوریزه بودی و کلا تو خونه بودی و حالا در محیط اجتماعی قرار گرفته بودی طبق پیش بینی اون خیلی زود مریض شدی و سه روز بعد از ورود به مهد سرما خوردی، یکی از دلیل های ورودت به مهد همین بود که سال آینده که قراره پیش دبستانی بری دیگه از این مشکلات نداشته باشم و آموزشت بر به مشکل نخوره. البته خیلی زود دکتر رفتیم و سعی کردم نذارم مریضیت طولانی یا سخت شه و اما تکالیف پسرم جشن شروع سال تحصیلی در مهد: اول از زیر قرآن رد شدین و بعدش ی مراسم بسیار شاد با حضور عمو نارنجی و ی کیک بسیار خوشمزه که خیلی بهت خوش گذشته بود و فیلمشو برات نگهداری خواهم کرد وقتی هوس پیتزا میکنی و بابا سعید جان هممون...
30 مهر 1398

دوران زیبای بارداری

سلام پسرک قشنگم امروز میخوام ی کم از دوران بارداریم برات بنویسم. دقیقا مثل بارداری اولم در همون ابتدای بارداری با ی مسمومیت بسیار شدید روبه رو شدم و کلی دارو و سرم و آمپول زدم و روز اول مسمومیت واقعا حالم خراب بود در حدیکه دکتر شدیدا نگرانم بود بعد از چند روز بهتر شدم در بارداری اول حدودا سه ماه بارداری حالت تهوع داشتم اما متاسفانه اینبار حالت تهوع نبود و کلا بالا میاوردم روزی پنج بار یا بیشتر که اول فکر کردم به خاطر بیمارستان و نگرانیم واسه پدر باشه و بعد از سه ماه خوب شم ولی متاسفانه بعد از گذشت سه ماه هم خوب شدن نداشت فقط تعداد دفعات کم شد و به روزی حداقل دوبار رسیده الان دقیقا هفته 22 بارداری هستم و معده درد همچنان همراه منه راحت غ...
20 مهر 1398