حادثه دلخراش زلزله
در کنار عاشقانه های زندگی قشنگمان بعضی وقت ها اتفاق هایی میفته که واقعا دلخراشه روز یکشنبه 21 آبان ماه مثل هر روز بود اما شبی متفاوت از همه شبهای زندگیمان داشت بابایی شب تست شبانه داشت و باید میرفت ماموریت به همین دلیل زودتر از همه شبها ما شام خوردیم و بعدش رفتیم خونه مامانی تا بابا بخوابه که شب ناراحت نشه تا رسیدیم شما هم خیلی زود تو بقل من خوابیدی که یکدفعه زمین لرزید چون شما خواب بودی ما هیچ کاری نکردیم فقط پتو از روت کنار زدم و سریع رفتم زیر میز و شما رو زیر خودم گذاشتم و مامانم که ترسیده بود همونطور دوید سمت خونه ما محکم در میزد و بابا رو صدا میزد که نکنه بابا خواب بمونه تا بابا در باز کرد سریع دویدن به سمت پارکینگ و داد میزدن که ما ...










