وبلاگ ماوبلاگ ما، تا این لحظه: 12 سال و 13 روز سن داره
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 29 روز سن داره
اهورااهورا، تا این لحظه: 6 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره

خاطرات عاشقانه گل پسرام

حادثه دلخراش زلزله

در کنار عاشقانه های زندگی قشنگمان بعضی وقت ها اتفاق هایی میفته که واقعا دلخراشه روز یکشنبه 21 آبان ماه مثل هر روز بود اما شبی متفاوت از همه شبهای زندگیمان داشت بابایی شب تست شبانه داشت و باید میرفت ماموریت به همین دلیل زودتر از همه شبها ما شام خوردیم و بعدش رفتیم خونه مامانی تا بابا بخوابه که شب ناراحت نشه تا رسیدیم شما هم خیلی زود تو بقل من خوابیدی که یکدفعه زمین لرزید چون شما خواب بودی ما هیچ کاری نکردیم فقط پتو از روت کنار زدم و سریع رفتم زیر میز و شما رو زیر خودم گذاشتم و مامانم که ترسیده بود همونطور دوید سمت خونه ما محکم در میزد و بابا رو صدا میزد که نکنه بابا خواب بمونه تا بابا در باز کرد سریع دویدن به سمت پارکینگ و داد میزدن که ما ...
27 آبان 1396

جاروبرقی

از وقتی بچه بودی علاقه خاصی به وسایل برقی داشتی و همیشه دستکاریشون میکردی چند وقت پیش که جاروبرقی خودمون سوخت و با توجه به هزینه تعمیرش من تصمیم گرفتم یکی بخریم و دیگه از جاروبرقی مامانی به صورت مشترک استفاده میکیردیم که البته جاروبرقی مامانی هم از دست شما حال خوبی نداره که متاسفانه جاروبرقی مامانی هم سوخت و هر دو خانواده رو مجبور به خرید جاروبرقی کردی و وقتی رفتیم و ماجرا رو گفتیم با وجود مارک عالی هر دو جاروبرقی همه در تعجب بودن که چطور شده سوخته. بله دیگه پسر بچه کنجکاو و باهوش داشتن این دردسرها هم داره البته اینکه ی جاروبرقی جدید و بهتر خریدیم هم خوشحال کننده هست این عکس هم در زمان خرید تو مغازه دایی حسین ازت گرفتم. ...
10 آبان 1396

مهر 96

تا بیست و نه ماهگی اتفاق های های خوب مهر ماه هشتم و نهم مهر ماه روز عاشورا و تاسوعا مصادف شد با روز شنبه و یکشنبه و با دو روز مرخصی حدود ی هفته تعطیلی پیش اومد که به پیشنهاد دایی رفتیم ی مسافرت طولانی به این صورت تبریز - زنجان - سرعین - انزلی - رامسر که واقعا عالی بود تو این سفر یکی از دوستای خانوادگی ما آقای فروزش با خانواده عزیزش همراهیمون کردن که به خاطر وجود رادین و دلسا خیلی به پسرم خوش گذشت مخصوصا رادین که هشت ماه از امیرعلی بزرگتره و کلا مشغول بازی بودین، بریم سراغ عکس های مسافرتمون بفرمایید آب و نبات وقتی به جای دایی مسخوای رانندگی کنی 17 مهرماه...
27 مهر 1396

شهریور 96

تا بیست و هشت ماهگی سوم شهریور مصادف با بیست و هفتمین ماهگرد پسرم جشن عروسی عمو میثم بود چون ما درجه یک بودیم و خیلی زود رفتیم عروسی و پسری خواب بود گفتم بدخواب و خسته میشی پس بهتره با مامانی و پدرجون بیای، من و بابا رفتیم وقتی اومدی باهامون قهر کردی که چرا زود نیاوردیمت و اصلا بغل ما نیومدی دیگه کلی دورت بودیم تا باهامون آشتی کردی و بازی کردنات شروع شد ولی تو این مراسم بیشتر تو حیاط بودی و با بچه ها بازی کردی و کلی واسه دایی عشق کردی و باهاش بازی کردی و تو حیاط حسابی رفصیدی که قشنگ ازش فیلم گرفتم که یادگاری واست خواهد ماند ناگفته نمونه رفته بودی نزدیک جایگاه عروس و داماد و میگفتی داداش داداش چون با زن عمو هنوز صمیمی نشدی روت نمیشد بری پی...
31 شهريور 1396

تشکر از همه عزیزان

چند وقتی هست که شدیدا درگیر هستم و وقت گرفتن عکس از لباسهای جدید و هدیه هاتو نداشتم و چون واقعا خیلی زیاد بود دیگه نمیتونم عکس همرو واست بزارم بیشتر از بیست تا هدیه از طرف مامان عزیزم دریافت کردی بابات هر کار خوب یا حرف جدید ی جایزه میگیری البته به این صورت که صبح ها خودتون میرین و شما انتخاب میکنی و ی جایزه میگیری ماشین پلیس، ماشین آتیش نشانی،جیب صحرایی، خانه سازی، پازل های و ... ناگفته نمونه دایی جون هم چند تا پازل چوبی خیلی قشنگ واست خریده که خیلی دوستشون داری و یاد گرفتی خودت همرو بچینی الناز و شادی عزیز هم که همیشه با هدیه هاشون غافلگیرت میکنن از هواپیما گرفته تا ماشین و .... من و بابا هم که کلی وسیله جدید واست گرفتیم که فقط عکس ا...
25 شهريور 1396

وبلاگ پسرم برای بزرگ شدنش

 با ثبت روز شمار زندگی قشنگمون وقتی بزرگ شدی و بچه دار بشی حتما یادی از بچگی خودت هم بکنی شاید در آن روزها کنارت نباشم یا شاید پیر باشم و قسمتی از خاطرات به دست فراموشی سپرده شده باشه ولی امیدوارم که باشم و مرد شدنت و تشکیل زندگی دادنت و خوشبختیتو ببینم فکر کنم پسری در تخیلاتم خیلی به سالهای آینده رفتم ولی باور کن به همون اندازه که از کودکیت لذت میبرم حتما از جوانیت و مرد بودنت لذت خواهم برد البته سعی میکنم زمان و سن هم در نوشتن رعایت کنم تا زمان خواندن شما راحت تر باشی. و اما از زندگیمون: دیشب بابایی ماموریت بود و ما خونه مامانی بودیم تو اتاق دایی جون، غرق در بازی بودیم با خانه سازی من خانه، پارکینگ و ... درست میکردم و شما...
20 شهريور 1396

مرداد 96

تا بیست و هفت ماهگی مژده مژده: کلی جشن و شادی واسه خانواده سه نفره ما روز 12 مرداد جشن عقد عمو میثم 13 مرداد جشن عروسی دوست عمو میثم چون تو عروسی ما حضور داشتن ما هم دعوت بودیم 18 مرداد جشن عروسی سارا (دوست من) که البته عمو و زن عمو هم دعوت بودن 28 مرداد جشن عروسی آقا سجاد(پسر دایی مامانی) و البته تاریخ عروسی عمو میثم هم مشخص شده 3 شهریور جشن عروسی عمو جون رو داریم روز سوم مرداد من با عمو و زن عمو واسه انتخاب لباس و آرایشگاه رفتم چون لطف دارن و خیلی سلیقه من رو قبول دارن دیگه کلی گشتیم تا ی لباس قشنگ واسه زن عمو پیدا کردیم امیدوارم که مبارکش باشه چقد لذت بخشه دنبال کارهای جشن و شادی بودن کلا انرژی مثبته هر چی زحمت میکشی اصلا خسته نم...
31 مرداد 1396

مراسم های جدید زندگی

میخوام از شیوه های زندگی شاهزاده کوچولو  رو بگم: خوشبختانه یا متاسفانه من از مرخصی زایمان استفاده نکردم و خیلی زود بعد از زایمان برگشتم سرکار اون اوایل مشکلی نداشتیم چون همگی خونه مامانی بودیم و بعدش هم وقتی رفتیم خونه خودمون چون خیلی کوچولو بودی و مسیر بسیار نزدیک بود اصلا بیدار نمیشدی ولی وقتی بزرگ شدی کم کم بر به مشکل خوردیم به هیچ وجه رضایت به خوابیدن سرشب نمیدادی و صبح تحت هر شرایطی تا تکونت میدادیم بیدار میشدی و حسابی بدخلقی میکردی و وقتی میرفتم سرکار کلا ناراحت بودم که چرا فرشته کوچولو من باید صبح بیدار بشه و ناراحت بشه چه گناهی داره، دیگه با صحبت با مامانی به این نتیجه رسیدیم که شبها من پیشت بمونم تا بخوابی بعد برم خونه خو...
4 مرداد 1396

تیر ماه 96

تا بیست و شش ماهگی 31 تیرماه برابر با روز چهارشنبه شد و من و بابا قرار گذاشتیم روز پنج شنبه و جمعه اسباب کشی کنیم که نیازی به مرخصی نباشه و کار بنا و نقاش هم تموم شده باشه و منم خونه رو تمیز کرده باشم اما متاسفانه مستاجر جدید وقت نداشت و میخواست اسباب کشی کنه و ما مجبور شدیم زودتر اسباب کشی کنیم نقاش ها تا ساعت 11 شب چهار نفری کار کردن تا کارشون تمام شد و چون دیوار ها خیس بود طبق تاکید زیاد نقاش امکان تمیز کردن وجود نداشت، ما ساعت 8 صبح به سرعت وسیله ها رو انتقال دادیم البته بابایی چهارتا کارگر گرفته بود و تا ساعت ده و نیم همه چی تمام شد وسیله ها رو همه به خانه جدید انتقال دادیم اما زحمت من هزار برابر شد چون نه خونه رو تمیز کرده بودیم و ن...
4 مرداد 1396

پله های موفقیت

من و بابایی از اولین روز زندگی به هم قول دادیم یا کاری رو انجام ندیم یا به بهترین حالت ممکن انجام بدیم از همون روز اول در مراسم عروسی واقعا سنگ تموم گذاشتیم و هنوز هم به جرات میتونم بگم بهترین مراسم رو گرفتیم چون به نظر من آدم مسافرت میره خونه میخره ماشین میخره ولی دیگه عروسی که نمیشه گرفت اون حالت زیبای وصال دختر و پسر در روز وصالشان فقط با ی جشن زیباتر و جاودانی میشه که ما به بهترین حالت ممکن انجام دادیم از ماه عسل عاشقانه و به یاد ماندنی بگم در بهترین هتل ها بودیم و زیارت کردیم و سیاحت ، شمال به یاد ماندنی که واقعا بهمون خوش گذشت زمان بچه دار شدن تمام امکانات رفاه و آسایش من و پسری برقرار بود و با آرامش زایمان کردم بهترین تولد ها رو گرفتی...
5 تير 1396