وبلاگ ماوبلاگ ما، تا این لحظه: 12 سال و 13 روز سن داره
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 29 روز سن داره
اهورااهورا، تا این لحظه: 6 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره

خاطرات عاشقانه گل پسرام

هیچ حمایتی بالاتر از حمایت پدر نیست هیچ عشقی بالاتر از عشق مادر نیست

شب تولدم پدر جون با یک پاکت آمد و گفت این هدیه تولدته من اول فکر کردم هدیه نقدی هست ولی وقتی پاکت رو باز کردم حواله ثبت نام ماشین بود که قرار بود هفته اول اسفند تحویل بشه واقعا انتظارشو نداشتم کلی خوشحال شدم پدرم خدا رو شکر که هستی خدا رو شکر که از نظر مالی غنی هستی خدا رو شکر که پشت و پناهمی گفت اول واسه بردارت گرفتم بعد مادرت دیگه نوبت تو بود گفتم پدرم تو اول واسه من ماشین از کارخانه کشیدی من دیگه انتظاری نداشتم من ازدواج کردم گفت هیچی نگو لیاقت تو بیشتر از این هاست و هیچ نگفتم چون واژه ای برای ابراز احساستم وجود نداره بی صبرانه منتظر آمدن اسفند بودم که متاسفانه ایران خودرو بدقولی کرد و طبق تاریخ مشخص شده ماشین رو تحویل نداد که پدرم ...
22 اسفند 1396

بهمن 96

تا سی و سه ماهگی پنجم بهمن جشن عقد پسرخاله عزیزم وحید هست که تقریبا یک ماهه من واست لباس سفارش دادم و اول بهمن بهم زنگ زدن که لباستو از تهران آوردن و ما هم رفتیم آوردیمش واقعا قشنگه کاور روش خیلی بانمکه،  امیرعلی خوشتیب با لباس مارک دار، پسر منه عزیز دل منه، روز عقد دایی وحید قراره از لباست رونمایی کنیم ساندویج خریدیم و اومدیم خونه ساندویج خوردن خیلی جالبه روز سوم بهمن صبح با مامانی رفتی خرید و هدیه ماهگردت مامانی واست این بلوز شلوار رو خریده بود البته خودت انتخاب کرده بودی و تا رسیده بودین خونه پوشیدی و به من زنگ زدی میگفتی آبی زرد آبی زرد ی اتفاق جالب تو خیابان رفتنت وجود داره که اصلا بغل نمیای و دست ک...
30 بهمن 1396

دغدعه این روزها

چند وقتی بود که پشت پلک پسری ی کم قرمز شده بود و چند روزه که این قرمزی با تورم همراه شده تصمیم گرفتم دکتر ببرمت و از ی متخصص وقت گرفتم و و رفتیم گفت این تورم به خاطر آلودگی هوا هست و با چند تا قطره و شستشو و کمپرس گرم خوب میشه ولی تو معاینه که دوبار هم انجام داد گفت چشم پسرم ی کم ضعیفه و نیاز به عینک داره اصلا برام غیر قابل باور بود و سریع به یکی از آشناها که اپتومتریست هست مراجعه کردم که اونم نظرش همین بود و کلی مشاوره داد و گفت قرنیه چشم تا شش سالگی جمع میشه بهترین زمان معالجه همین چند سال هست و با همکاری با پزشک میشه خوب بشه و بهبود کامل پیدا کنه. نمیدونم چی بگم چون اصلا حال و هوای خوبی نداشتم و انتظار شنیدن چنین چیزایی رو نداشتم دی...
2 بهمن 1396

دی 96

تا سی و دو ماهگی اولین روز این ماه با عمو و عمه رفتیم تفریح که واقعا هوا عالی بود و حسابی بهمون خوش گذشت  اوایل این ماه تولد پدر عزیزم بود که طبق معمول مهمان بودیم و حسابی تو تولد شیطونی کردی و دست تو کیک کردی و شمع رو فوت کردی و کادوها رو باز کردی و تا لباسای پدرجون رو نپوشیدی رضایت ندادی، پدر جون کلی واست خوشحالی کرد هر روز کارات شیرین تر میشه عزیزم شب جمعه اولین هفته هم مهمان پدر جون و مامانی رفتیم طاق بستان که اتفاقی عمه رو دیدیم و کلی با بچه ها بازی کردی و کباب (اَباب) خوردی. خدا رو شکر حالت کاملا خوب شده و دیگه خبری از مریضی نیست، صبح ها که ما میریم سرکار و با وجود حجم کاری بالا و خسته کننده سعی میکنم وق...
30 دی 1396

دایی و خواهرزاده

تو این ماه مامانی وقت دندان پزشکی داشت و چون نوبت صبح حها هست دیگه زحمت نگداری پسرم با برادر عزیزم هست و صبح تشریف میبری آتلیه که این ماه دوبار رفتی و کلی بهت خوشت گذشته بود. البته دایی زحمت کشید و ازت عکس 3*4 گرفت واسه دفترچه بیمه (که خیلی وقته وقت انجام این کار رو واقعا نداشتم) اینجا هم خودت میخوای عکس بگیری. ...
22 دی 1396

هدیه فرزندم به دوستاش

هوا بسیار سرد شده و نگران زلزله زده ها هستیم شرکت تکدانه ده کانکس رئیس خودم سه کانکس تهیه کردن و همرو واسه زلزله زده ها ارسال کردن ولی وقتی همکارا برگشتن از خانواده ای میگفتن که بسیار محتاج بوده و بچه بیست و دو ماه ی کلیه شو به خاطر سرما از دست داده و کلیه دیگرش هم ناراحته ولی دیگه کانکسی نبوده که به اونا بدن و همه ناراحت بودن من واقعا نابود شدم و چون خودم بچه کوچیک دارم تحمل شنیدن این صحبت ها رو نداشتم تصیمیم گرفتم واسه اون خانواده ی کانکس تهیه کنم با همکارا صحبت کردم و با توافق بابا سعید نصف هزینه رو تقبل کردم و به عنوان بیعانه دادم تا ساخت کانکس آغاز بشه بقیه همکارا هم مابقی هزینه رو در حد توان تقبل کردن و خدا رو شکر همه چی درست شد و کانک...
19 دی 1396

بیل

مدت زمان کوتاهی هست که یکی از همسایه ها اقدام به خراب کردن خونش کرده تا آپارتمان سازی کنه و ی بیل مکانیکی زحمت خراب کردن رو در زمان کوتاهی کشید که پسری عاشق بیل مکانیکی شد و صبح ها با دایی میرفتی و نگاه میکردی و ذوق میکردی و داد میزدی بیل بیل دیگه دایی زحمت کشید ی ماشین فلزی خوشگل و کوچولو با طرح بیل مکانیکی واست گرفت تا بازی کنی منم که دیدم خیلی ذوق داری این ماشین رو واست آوردم که ناگفته نمونه زحمت اینم قبلا دایی جون کشیده بود دیگه کل ماشین هاتو میزاری و با بیل مکانیکی همرو جابجا میکنی که آموزش این کار هم با دایی جون بود ی روز صبح که از خواب بیدار شدی دیدی کنار رختخوابت دایی جون با این ماشین بزرگ وایساده بلافاصله از خو...
17 دی 1396

آذر 96

تا سی و یک ماهگی آذر ماه ماه تولد برادرم هست یگانه برادری که در تمام مراحل پشت و پناهم بوده و هست طبق معمول کیک خوردیم و تولد گرفتیم و شب مهمون پدر جون رفتیم بیرون و کلی بابت این میلاد خوش گذروندیم البته گوشی من شارژ نداشت عکس نگرفتم ولی با دوربین دایی فیلم گرفتیم. وقتی عشق من خوابیده یکی از همکارای بابایی باغ خیلی قشنگی در اطرف شهر زده و سه تایی رفتیم و کلی بهمون خوش گذشت به صرف چای و انواع کباب وقتی اصرار داری که شلوار باباتو بپوشی هر لحظه که دلت بخواد مقداری اسباب بازی میریزی تو ی نایلون و میخوای بری بیرون سرزمین بادی (که همین باعث شده در خونه کلا قفل باشه) آثار نقاش بزرگ امیرعلی ...
30 آذر 1396

از پوشک گرفتن

دقیقا بخوام بنویسم تاریخ 11 آبان ماه بود در سن دو سال و پنج ماهگی خودت رفتی در دستشویی و گفتی ج ی ش من اصلا باور نداشتم پوشک نکنم ولی اصلا قبول نکردی و بعد از دستشویی فرار میکردی که پوشکت نکنم من  فکر میکردم این کار خیلی خیلی سخته و خوشبختانه با کمک مامانی خیلی خیلی راحت شد و فراتر از تصور شما خودت کمک کردی و پوشک نشدی البته یکی دوبار هم شیطونی و کردی و یادت رفت که بگی که به پیشنهاد مامانی هر ده دقیقه ی بار خودم ازت میپرسیدم تا کم کم عادت کردی ولی چون پات آسیب دید و آتل گرفتیم دوباره مجبور به پوشک کردن شدیم که خیلی بدت میموند و میرفتی در دستشویی و میخواستی بری داخل و وقتی با اصرار ما نمیرفتی گریه میکردی و آتیشمون میزدی تا کم کم دوباره ب...
21 آذر 1396

آبان 96

تا سی ماهگی جالبه بدونی سی امین ماهگردت رو با سومین ماهگرد عمو یکی بود و بعداز ظهر همه خونه ما بودن و بهتون تبریک گفتن آبانی خیلی داریم و پرچم این ماه حسابی بالاست این ماه کلی تولد داریم تولد پوریا عزیز و پیوند جون، زن عمو مریم ، خاله مهری ، خودم و مهسا جون. بعد از کباب به پیتزا علاقه داری بیرون بودیم که اینقد گفتی پیزا پیزا که بابایی به افتخار پسری بردمون رستوران تراس روز 11 و 12 آبان هم که مامانی روضه داشت و کلی مهمون داشتیم و همگی خونه مامانی بودیم و کلی بهت خوش گذشت جالبه بدونی روز بعد از روضه یکدفعه ی لیوان رو برعکس دستت گرفتی رو بردی نزدیک صورتت و شروع کردی خوندن: عمه بابایی عمه بابایی بعد دستت رو رو صورتت گرفت...
30 آبان 1396