وبلاگ ماوبلاگ ما، تا این لحظه: 12 سال و 13 روز سن داره
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 29 روز سن داره
اهورااهورا، تا این لحظه: 6 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره

خاطرات عاشقانه گل پسرام

خرداد ماه 96

تا بیست و پنج ماهگی اولین روز خرداد که خاله ها سالن گرفته بودن و همگی رفتیم سالن زیارتشون قبول باشه ناگفته نمونه کلی سوغاتی قشنگ هم داشتیم واقعا ازشون ممنونم.  خواهر زاده و برادرزاده های آقا جلال دقیق 4 نفر بودن و با گل پسر من میشدن 5 بچه و حسابی همه با هم بدو بدو و شیطونی کردین موقع برگشت هم دست دایی حسین و خاله شادی رو گرفته بودی و میگفتی بیم بیم میخواستی بری خونه خاله شهلا، ویشکا میگفت مامان چرا همه میگن امیرعلی چرا همه اینو دوست دارن؟ داشت بهت حسودی میکرد دختر است دیگر.... سوم خرداد تولدت بود که در پست قبلی واست گذاشتم. دشمن وسیله های برقی هستی و موفق شدی جارو برقی رو نابود کنی تنها شانسی که داریم بابا سعید فنی هست و اس...
31 خرداد 1396

تولد دو سالگی

زیباترین روز زندگی یک مادر روز تولد فرزندشه، دو سال گذشت و مطنم اگر بیست سال هم بگذرد سوم خرداد همانند سال 1394 لحظه به لحظه برای من شیرین و خاطره انگیز است روزی پر از استرس و دلنگرانی و بعد پر از شادی و نشاط و هیجان ... اصلا نمیتونم احساسم رو در قابل کلمات توصیف کنم. چون شدیدا مشغول تعمیرات هستیم و کلی کارگر و بنا داریم، تصمیم گرفتم ی بعدازظهر تولد بگیریم و همه دوستاتو با مامانشون دعوت کنم که بابا سعید به ی تولد راضی نبود چون میگفت نمیشه من تو تولد نباشم دیگه با مشورت با بابایی تصمیم گرفتیم دو تولد تدارک ببینیم. طبق معمول پارسال از قبل از تولدت دنبال ی تم خوب بودم و بالاخره تم مک کوئین رو انتخاب کردم و طراحی هام رو همه خودم  انج...
6 خرداد 1396

اردیبهشت 96

در آستانه دو سالگی پسرم (تا بیست و چهارماهگی) این ماه کلا درگیر تعمیرات بودیم تعمیرات خونه پدرجون و مامانی شروع شده بعد از اونا احتمالا اوایل خرداد تعمیرات خودمون شروع میشه خوبی تعمیراتمون اینه وقتی خونه خالیه تعمیر رو انجام میدیم و اصلا نیازی به جابجایی وسیله هامون نداریم و هیچ وسیله ای کثیف و خراب نمیشه الان سه واحد داریم و سه پارکینگ خوبیش اینه واسه جای پارک مشکلی نداریم البته پدر جون عادت داره تو کوچه پارک میکنه میگه امنه حوصله در باز کردن و بسته کردن ندارم ولی ما و دایی و مامان راحت پارک میکنیم که بعد از جابجایی دوباره دایی جون باید تشریف ببره و بیرون پارک کنه . از کابینت کار گرفته تا کناف کار و نقاش و... خیلی کار داریم و واقعا تع...
20 ارديبهشت 1396

فروردین 96

تا بیست و سه ماهگی امسال برای اولین بار تا روز چهارده من تعطیل بودم واقعا عالی بود، قرار بود ی برنامه سفر بزاریم که به علت سرمای شدید و ترس از مریض شدن گل پسر مسافرت رو کنسل کردیم امسال سالی پر برکت با بارش باران و برف داشتیم شب عید که کلی برف اومد حتی روز نهم فروردین بازم بارش برف رو داشتیم و بقیه روزها کلا بارانی بود و کلی شکرگزار بودیم چون واقعا با این کمبود آب به این بارش ها نیاز فراوان داشتیم ناگفته نمونه اول بابایی و بعد من شدیدا سرما خوردیم که با مراقبت های فراوان مامانی از گل پسر خدا رو شکر پسری اصلا مریض نشد. وقتی عیدی هاتو گرفتی خیلی خوشحال بودی و کلا بازی میکردی در گذر تعطیلات نوروز سالگرد آقا و مانی رو داش...
31 فروردين 1396

قدردانی

بابا سعید هر وقت میاد خونه زنگ میزنه که ما دوتایی بریم و در رو براش باز کنیم میگه بهترین حس دنیا بهش دست میده وقتی میبینه ی خونه گرم داره و همسر و فرزندش منتظرش هستن.  دیشب طبق معمول وقتی بابایی زنگ زد، پسری دوید و در رو براش باز کرد، من فقط ی سبد بزرگ مملو از گل های زیبا دیدم، بابایی سبد گل رو به من هدیه کرد و گفت به پاس قدردانی از زحمتام واسم گرفته، واقعا سوپرایز شدم. خونمون به عطر خوش این گلهای بهاری همراه با عشق و دوستی بی همتای من و بابا معطر شد. از غم خبری نبود اگر عشق نبود دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود بی رنگ تر از نقطه موهومی بود این دایره کبود اگر عشق نبود ...
16 فروردين 1396

آغاز سال 1396

یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبرالیل و النهار یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال نوروزت مبارک که سالت را سرشار از عشق کند اگر چه یادمان می رود که عشق تنها دلیل زندگی است اما خدا را شکر که نوروز هر سال این فکر را به یادمان می آورد تحویل سال ساعت 14:58 دقیقه بود به سرعت ناهارمون رو خوردیم و لباسامون رو عوض کردیم و سه تایی سر سفره هفت سین نشستیم شدیدا به سفره هفت سین و خراب کردنش علاقه داری و کلی کنترل کردنت سخت شده بود و طبق معمول هر سال فیلمبرداری کردیم و از بابایی عیدی گرفتیم که همین فیلم ها واسمون یادگاری میمونه اینم سفره هفت سین که کلا ایده خودم بودم و با کمک بابایی درستش کردیم (البته در زمانیکه ...
9 فروردين 1396

آخرین پست سال 95

امروز آخرین روز کاری من هست خدا رو شکر همه کارها طبق برنامه پیش رفت و حسابها رو همگی بستم و هیچ مشکلی نداشتیم از طرف شرکت کلی ازم تقدیر کردن و ی پک خیلی قشنگ شکلات و با ی کارتن آبمیوه که از تهران فرستاده بودن بهمون هدیه دادن واقعا غافلگیر شدم اینقد زیاده فکر کنم تا شش ماه آینده شکلات بخوریم تموم نشه دیگه واسه عید نیازی نیست شکلات بخریم، مطمنم شکلاتامون از همه قشنگ تر و خوشمزه تر هم هست امروز رفتیم واسه عمو میثم لباس و کفش بگیریم (آخه عمو فقط سلیقه منو قبول داره) این عکس هم موقع خرید عینک عمو میثم ازت گرفت تو چند روز باقیمانده هم بقیه کارای تمیزی خونه رو انجام بدم و آماده بشیم واسه سال جدید تو این سالی که گذشت کلی اتفاق افتاد ک...
26 اسفند 1395

عکس های اسفند ماه 95

تا بیست و دو ماهگی ماه اسفند آخرین ماه سال ماهی که پر از فعالیته واسه من، کارای تمیزی خونه و خرید کردن لباسای جدید واسه گل پسرم و کارای شرکت حتی بهش فکر میکنم خسته میشم امسال قراره واسه اولین بار واسمون بازرس دولتی بیاد که مستقم حسابای منو چک میکنه با وجود اینکه از کل کارا مطمنم ولی بازم ی کوچولو استرس دارم کلی گزارش هم باید تحویل بدم، واسه همه کارا برنامه ریزی کردم که همرو درست و به موقع انجام بدم امیدوارم همه چی درست انجام بشه اما از فعالیت های گل پسر تو اسفند ماه: چون پارک و بازی با بچه ها رو خیلی دوست داری اگه هوا خوب باشه چند روز ی بار مراسم پارک رو داریم پارک رفتن با دایی جون و مامانی وقتی من و بابا سرکار بودیم. ...
26 اسفند 1395

عکس های بهمن ماه 95

تا بیست و یک ماهگی هوا خیلی سرد شده و ی برف حسابی اومد اول رفتیم پارک در خونمون و کلی بازی کردیم بیشتر همسایه ها هم اومده بودن امیرعلی و رایان امیرعلی و علیرضا (البته علیرضا رفت برف بازی و تو عکس نیفتاد) بعد رفتیم پارک کوهستان برف بازی و کلی عکس یادگاری انداختیم از اتفاقات این ماه عمل اوژانسی چشم مامان عزیزم بود که همگی واقعا شوکه شدیم و قرار شد تا دو هفته امیرعلی رو مهد بزاریم که مامانی قبول نکرد و گفت هوا خیلی سرده بچه مریض میشه و ممکنه تو مهد راحت نباشه، خدا رو شکر عمل با موفقیت انجام شد و رفتیم سراغ مرخصی که من و بابا نوبتی میگرفتیم و بعد نوبت دایی و خاله ها شد و خدا رو شکر این دو هفته از ماما...
30 بهمن 1395

عکس های دی ماه 95

تا بیست ماهگی اولین هفته که تولد پدرجون بود و تولد داشتیم مامانی هم غذای خوشمزه درست کرده بود و همگی رو شام دعوت کرده بود خیلی خوش گذشت و تقریبا ده بار شمع تولد پدر جون رو روشن کردیم و امیرعلی فوتش کرد و واسه خودش دست میزد ار اتفاقات این ماه جستجوی شدید ما واسه خونه هست چون باید ی خونه خوب و مناسب پیدا کنیم دیگه هر روز که از سرکار برمیگردیم میام دنبال پسری و سه تایی میریم بنگاه تو بنگاه نشسته بودیم و شما بغل بابایی بودی که یکدفعه چهارتا پیرمرد که هیکل درشتی هم داشتن وارد بنگاه شدن نمیدونم ازشون ترسیدی یا خجالت کشیدی یکدفعه کلاهتو تا پایین آوردی کلاه سرت هم مرد عنکبوتی بود شده بودی مرد عنکبوتی واقعی نه گریه کردی نه بیقراری همون ...
30 دی 1395