وبلاگ ماوبلاگ ما، تا این لحظه: 12 سال و 13 روز سن داره
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 29 روز سن داره
اهورااهورا، تا این لحظه: 6 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره

خاطرات عاشقانه گل پسرام

عکس های آذرماه 95

تا نوزده ماهگی پسری بعد از حموم ی خواب راحت وقتی ی کارتن مای بیبی میخری قربونت برم در کمتر از یک دقیقه کل پوشک ها رو خالی کردی و خودت رفتی تو کارتن  در کمتر از 5 دقیقه هم کارتن رو پاره کردی البته با همکاری با دایی حسین 14 آذر هم تولد دایی جون سهیل بود و همه خونه پدر جون و مامانی بودیم و تولد گرفتیم و کلی خوش گذشت و پسری کلی خوشحالی کرد و دست زد و رقصید که فیلمشو واست گرفتم بزرگ شدی ببنی و بدونی چقد جیگر بودی تقریبا صد بار کادوها به دایی دادی و ما دست زدیم مامانی میگفت آخر شب که همه خوابیدن یکدفعه صدای داد دایی اومده وقتی رفتن تو اتاق دایی دیدن پیرهنی که مامانی واسه دایی خریده بود با...
30 آذر 1395

از عشق تا وصال

26 آذر عروسی دوست و همکار عزیزم مهنا جون بود و عروسی دعوت داشتیم اما این عروسی با همه مجلس ها متفاوت بود چون عروس داماد این مجلس بعد از دوازده سال به هم رسیدن واقعا این عشق ستودنی هست که تونستن این مدت با تمام سختی، مشکلات و مخالفت ها پایداری کنن و به وصال برسن به افتخارشون ی مطلب اختصاصی گذاشتم و واقعا از صمیم قلبم خوشحالم و براتون آرزوی خوشبختی دارم لباس مجلسی که مامانی زحمت کشیده بود آوردم و واست پوشیدم ماشاالله مثل همیشه خوشگل و خوشتیب بودی وقتی وارد مجلس شدیم خواب بودی و هرکاری کردم بیدار نشدی ترسیدم یکدفعه صدای آهنگ رو بشنوی بترسی ولی خداروشکر مثل همیشه از ترس و غریبی کردن خبری نیود بیدار شدی و در تعجب بودی که کجاییم که دایی ر...
26 آذر 1395

خریدهای زمستانی

مامانی عزیز و مهربون زحمت کشیده و این لباسای قشنگ رو واسه پسری هدیه آورده این لباس هم از تهران واست سفارش داده بود واقعا احسنت به مامانی که دقیق اندازت بود این شال و کلاه هم هدیه دایی جون هست اینم خریدهای من و بابا سعید ...
10 آذر 1395

آخرین سختی ها

سوم آذر ماه مصادف بود با روز چهارشنبه که نوبت واکسن 18 ماهگی پسرم بود  من از یک هفته قبل ی کم استرس داشتم چون همسایمون میگفت این مرحله خیلی سخته اول صبح صبحانه خوردی و قوی و محکم  مثل همیشه رفتی سرغ واکسن بابا سعید ماموریت بود و منم سرکار بودم، پدر جون و مامانی زحمت کشیدن و شما رو بردن درمانگاه مامان میگفت مسئول درمانگاه عوض شده و اصلا از مسئول جدید خوشت نیومده، عین ی مرد واکسن زدی و اومدین خونه، منم که خیلی استرس داشتم زودتر مرخصی گرفتم و آمدم پیشت خدا رو هزار مرتبه شکر اصلا ناراحت نبودی و تب نداشتی به زبان خودت واسم تعریف میکردی میگفتی پا بوف برای اطمینان خونه مامانی موندیم و شب خیلی راحت خوابیدی صبح که بیدار شدیم...
5 آذر 1395

عکس های آبان ماه 95

تا هجده ماهگی از اتفاقات قشنگ اولین روزهای هجده ماهگیت اینه که من از دِبید به ماما و سعید از دَعید به بابا تغییر کرده کلمات رو تقریبا میتونی بگه البته اگه دلت بخواد از همه جالبتر به قندان میگی گَندان قربونت برم من فکر کن با این پسر بری سینما مامانی کتری قوری خریده بود تا بازش کردیم سریع کارتنش رو گذاشتی زیر پات تا قدت بلند شه و قشنگ تلویزیون نگاه کنی البته فقط چند ثانیه بود چون چشمای قشنگت ناراحت میشه خدا رو شکر خیلی فهمیده و باهوشی تا چیزی رو واست توضیح میدیم سریع میفهمی و دیگه اون کار رو انجام نمیدی. امان از اینکه صبح جمعه بخوای بخوابی و ی پسر سحرخیز بیاد بوست کنه و نذاره بخوابی بابا سعید کاملا خو...
30 آبان 1395

نقاشی

یکی از دوستای دایی جون نقاشی چهره میکشه که کارش واقعا عالیه عکس پسری رو تو آتلیه دیده بود و به پیشنهاد داداش عزیزم ی نقاشی از روی عکست کشیده واقعا عالی شده و خیلی دوستش دارم، تصمیم گرفتم ی مطلب اختصاصی واسش بزارم برادر عزیزم واقعا زحمتات واسه من و بچم قابل جبران نیست بهت افتخار میکنم و از تمام زحمتات سپاسگزارم. تا آخرین نفس زندگیم عاشقانه دوستت دارم ...
24 آبان 1395

عکس های مهر ماه 95

تا هفده ماهگی وقتی گل خنده رو از خواب بیدار میشه واسه تعطیلات اولین هفته این ماه ی برنامه سه تایی داشتیم و پارک و تفریح خودمونی رانندگی با رقص بعد از پارک دایی جون وقتی همسن شما بود ی اسب داشت که باهاش بازی میکرد به یاد اون دوران این شتر رو واست هدیه گرفته که پسری خیلی دوستش داره و واسش ذوق میکنه ممنونم بهترین داداش دنیا شب هایی که خونه مامانی هستی تا بغل دایی نخوابی رضایت نمیدی میری اونجا میخوابی بعد آروم میاریمت سر جای خودت تعطیلات دومین هفته این ماه هم عمه شهلا و عمو میثم شب جمعه مهمون ما بودن و کلی خوش گذشت و فیلم تولد پسری رو نگاه کردیم و یادی از گذشته و اتفاقات خوب زندگیمون کردیم ناگفته نمونه عمه ...
30 مهر 1395

سفر کاری و تفریحی

تعطیلات عاشورا خیلی خوب بود روز سه شنبه و چهارشنبه که تعطیل بود و با مرخصی گرفتن پنجشنبه و تعطیلی جمعه چهار روز تعطیلی داشتیم و دیگه برنامه گذاشتیم ی مسافرت بریم ولی نگران برنامه نذر عاشورا بودم چون من و بابایی هردومون نذر داریم با مشورت با سعید عزیزم برنامه نذرمون رو به اربعین موکول کردیم و برنامه مسافرت به شمال رو گذاشتیم دایی جون برنامه سفر به مشهد رو داشت که کنسل شد و تصمیم گرفت با ما شمال بیاد و با اصرار فراوان پدر جون و مامانی هم راضی کردیم ولی متاسفانه شب قبل از حرکت دزد اومد خونمون که همسایه ها فهمیده بودن و خدا رو شکر چیزی نبرده بود ولی دیگه پدرم پشیمان شد و ما رو همراهی نکرد و کرمانشاه موند مراقب خونه و ماشینا، دیگه ما هم ماشین نبر...
27 مهر 1395

هدیه ای از راه دور

امسال قرار بود تو تابستان خاله بیتا بیاد ایران، ولی متاسفانه برنامه جور نشد و نیامد و ما کلی ناراحت شدیم دقیقا سه ساله که دخترخاله عزیزم رو ندیدم و حسابی دلتنگشم. خاله بیتا حسابی گل پسر رو دوست داره و از اولین روز تولدش عکسشو تو بیمارستان واسش فرستادیم تا حالا و خاله جون همیشه کلی قربون صدقت میره، خاله بیتا زحمت کشیده بود از اونجا واسه گل پسرم ی کاپشن شلوار خیلی قشنگ سوغاتی گرفته بود که چون نتونست بیاد از طریق یکی از دوستاش واسمون فرستاد ایران و از تهران هم خاله الهام واسمون پستش کرد که پسری بتونه ازش استفاده کنه، دقیقا اندازه گل پسر بود و باهاش عکس انداخت و واسه خاله جون فرستادیم. وقتی هدیه رو باز کردم اشک تو چشمام حلقه زد و واقع...
4 مهر 1395

عکس های شهریورماه 95

تا شانزده ماهگی تابستان خیلی خوبی داشتیم و مملو از تفریح و خوش گذارانی بود و چون پسری دَدَ خیلی دوست داره دیگه حسابی تفریح کردیم. اولین هفته شهریور ماه پنجم شهریور از بعدازظهر رفتیم سراب نیلوفر تا ساعت 12، اثری از خواب تو چشمای پسری نبود و حسابی بازی کرد آخر شب هم با عمو جلال یک ساعتی رفتی دور زدن و کل سراب نیلوفر رو دوتایی دور زدین ناگفته نمونه وقتی رفتیم جوانرود هم ی دور حسابی تو باغ های گردو با عمو زدی عمو جلال حسابی شما رو دوست داره خاله تعریف میکرد میگفت ی شب دلش واست تنگ شده ساعت 11:30 خواسته بیاد شما رو ببینه و خاله فرح نذاشته گفته خوابیدن، دیروقته، البته واقعا من و بابا خواب بودیم ، اون شب شما مهمون مامانی بودی و تا ساعت دو شب بی...
1 مهر 1395